روزی مولانا میگفت: "همگان را بر رخ زردی عاشقی است و ما را بر لب سرخی معشوقی". گویا چیزی شبیه این را افلاکی در مناقب مولوی آورده است. روایتی ساده از داستان کهن و همیشگی "خواستن" و "خواسته شدن".
آدمها دو نیاز عاطفی ژرف دارند: دوست دارند که "دوست بدارند" و "دوست داشته شوند". اولی آسانتر است، زیرا از درون خود ما سرچشمه میگیرد، اما دومی دشوار است زیرا باید کسی یا کسانی از بیرون، ما را دوست بدارند. دنیای پر ازدحام و شتابناک مدرن، "دوست داشته شدن" را از آدمها بسیاری دریغ کرده است. بخش عمدهای از احساس "بیهودگی" و "پوچی" انسانهای روزگار ما ناشی از این است که کسی آنان را چنان که باید دوست ندارد. ادمها دچار کمبود ویتامین "معشوقگی" شدهاند.
انگار پاییز و زمستان این کمبود را تشدید میکند، زیرا شهر آنقدر شلوغ نیست و سرما به گونهای است که به قول اخوان "وگر دست محبت سوی کس یازی/به اکراه آورد بیرون/ که سرما سخت سوزان است". گویی از آغاز زمین تا امروز، پاییز و زمستان محک میزان معشوقی آدمها بوده است. باور کنید! اینکه تاکید فراوان شده است بر دورهمیهای شب چله، نوعی صفآرایی جنگی بین "معشوقگی" و "سرمای تنهایی" است. از ما گفتن بود!
Post #1937
599
Forwarded from سرریزها
- 🔥 1
- 💔 1