یعنی حضورِ پلکِ تو با من نبود، بود؟
بینِ من و تو، هر چه که پیش آمد و گذشت
چیزی به نام عشق، یقیناً نبود، بود؟
سیگار… پرسههای معلّق… غروبِ رشت…
شاید قرارِ ما نرسیدن نبود، بود؟
یادش به خیر! ناز و غزل بود و شوق و شرم
در واژهها توانِ سرودن نبود، بود؟
غیر از من و تو هیچ کسی در تبِ غروب
در کوچههای سایه و روشن نبود، بود؟
آغازِ انتشارِ تو در دستهای من
چیزی ورایِ گفتن و دیدن نبود؟ بود
موسیقیِ حضورِ تو در انحنایِ شب
تکرارِ تن تـ تن تـ تـ تن تن نبود؟ بود
نا مهربان! چه بر سرم آوردهای؟ ببین
دل بود آنچه بردی، آهن نبود، بود؟
حالا تمام خاطرهها را مچاله کن
این مرد نیز، عاشقِ یک زن… نه، بود، بود.
حسن روشان