یاد اون شب افتادم که زنگ زدم به خالهم گفتم مامانبزرگ حالش بد شده بیا، چند دقیقه بعد در حالی که تو راه بود زنگ زد گفت چی شد؟ گفتم «هیچی تموم شد، آمبولانس بردش دیگه نمیخواد بیای» و یه سکته به خالهم دادم در حالی که من منظور این بود «حالش خوبه، هیچیش نبود و قضیه تموم شد»:))))
join → @twitfarsi ™️
Post #190069
471
- 🤣 12
- ❤ 1