گنـجیـنهی تـیلـه هــای شـکسـتـنـی
••••••••••••••••••••••••••••••••••••
باز هم همان خنجر های کهنه ، همان بدن های بریده بریده شده و همان اسکلت های عاشق . خواب هایم سراسر جانفشانی و مرگ برای توست.
جادوگر پیر میگفت « حتی اگر او مال تو نباشد ، به تو برمیگردد و سرنوشتش با عشق تو گره خورده است. » آیا واقعا این گونه میشود ؟ واقعا تو به من برخواهی گشت؟ میتوانم روزی تو را جزو داشته های خود بدانم ؟ تو عاشقم خواهی شد ؟
معشوقه دست نیافتنی ام ، تو خود میدانی که برایم بارانی و من کویر در انتظار تو هستم . حتی اگر سال ها طول بکشد که قلبت را به من بدهی باز هم صبر خواهم کرد زیرا که تو از زیباترین صبر هایی و انتظار تو را کشیدن از زیباترین آرزو ها .
و اما روزی که مال من شوی دیگر اشک نمیریزم و غصه هایم را در صندوقچه ی خاطراتم میریزم تا کنارت فقط عشق باشد و لبخند .
ابرکم، تو تیله های شکستنی چشمانم را پر نور میکنی و آنها را با قدرت امیدت میدرخشانی . تو چشمانم را گنجینه ای میکنی که در آن گنجینه، فقط عشق به خودت را گنجانده ای .
عـشـق بـه امـیدِ درونِ چـشـمانـت...