صبر کن، این بو..من این بو را میشناسم مالیشکا. مرگ است که چشم انتظار من بیقرار راه میرود. عطرش تمام اتاقم را گرفته. از شمعی که دیگر جانی برای سوختن ندارد تا جوهری که اخرین زورش را برای اخرین نامه میزند. اخرین نامه..
مالیشکا، در تمام نامه هایم برایت از رنگای دنیا گفتم و از ارزوی پرنده ها برایت نوشتم اما اینبار دستانم چیزی جز غم ندارد که بنویسد. نمیدانم چه کسی نخ شادی دنیا از دستش رها شد اما دیدم چه کسانی بهای کلاف های بهم ریختهاش را در زندگی پرداختند. گرچه کسانی بودند که ساعتها..نه روزها شایدم ماها در تلاش بودند تا نخ هایش را جمع کنند و دوباره شادی را از نو بسازند اما نمیشد دیگر..آن وسط زندگی زودتر، گره های سختی به جانش انداخته بود که خداهم از باز کردنش عاجز بود. من هم یکی از آنها.
روزها با عشق به سراغ شادی میرفتم و شب با قلبی شکسته تر از دیروز به اتاقم برمیگشتم و پشت درهای ناامیدی اشکانم را برای بیرحمی زندگی هدر میدادم.
چه میشود کرد؟ ما تمام تلاشمان را کردیم مالیشکا، کوتاهی از ما نبوده اما زورمان به سنگینی غم و بد ذاتی روزگار نرسید.
امیدوارم در جهانی دیگر به حقمان برسیم. ما در جهانی دیگر و تو در این جهان..
به ته جوهر رسیدم. به دنبال راه حلی بودم که ته نوک مدادی را که اولین بار برایم فرستادی در خرت و پرتای کاغذا پیدا کردم.به یاد آوردم اخرین بار اینگونه به دنبال خودم میگشتم..در بین ورق های مچاله شده ای که هیچ مقصدی نداشت.
بگذریم، داشتم برایت از این جهان میگفتم. جهانی که سراسر از عشق بود و هر آسمانش یک رنگ و هر طبیعتش هزاران راز در دلش اما دیگر نه عشقی مانده نه رنگی و نه طبیعتی که به این جهان زیبایی بخشد. همه به دست انسان ها سوخت.
مالیشکا، شعله ی نفرت آدمیزاد انقدر قوی است که میتواند ریشه ی عمیق ترین احساسات را هم بسوزاند و روحی که پاک متولد شده را به مرداب لنجزار بکشاند.
اما از خداوند میخواهم برای تو اینگونه نباشد..باشد که تو در این دنیای پلید، نوری باشی در دل تاریکی، ابری باشی زیبایی بخش آسمان آبی، ستاره ای باشی همدم شب های تنهای ماه، گلی باشی درون گلدان خانه ای و از همه مهم تر..عشقی باشی که درون قلب های سرد جوانه میزند..
و گرمایی باشی برای روح های آبی و دور افتاده..
امیدوارم تمام زندگی نکرده ی من را، زندگی کنی عزیزکرده ی من.
از تو ممنونم که در تمامی این مدت کلماتم را دور نریختی و آنهارا از چشمانت محروم نکردی..البته..امیدوارم.
دوست دار تو، غریبه ی آشنا، ۱۹۹۸ .