دانهی برف در آغوش گرمای خورشید آرام میمیرد، بیآنکه شکایتی داشته باشد؛ چون مرگ در چنین حضوری، خود شیرینترین زندگیست.
ذوب شدنش نه پایان، که رسیدنی آرام است، انگار هر قطرهاش نام عشق را تکرار میکند.
و خورشید، بیآنکه بداند، با گرمای خود قصهای جاودانه میسازد؛ روایتی از عشقی کوتاه اما ناب، که در لحظهای کوچک،
جهانی از معنا را به جا میگذارد.
Post #4878
56
Forwarded from Moonlight