اخرین کلماتی بود که گوش هایم را نوازش کرد، انقدر جذب دلنشینیِ صدایش بودم که متوجه چکیدن قطره های خون از گوش هایم نشده بودم، متوجه تلخیه درد کلمات نشده بودم ؛ کلماتی که چندی بعد مانند نوک سر نیزه ای قلبم را خط خطی کرد، درست مانند جواب آخرین نامهاش اما آن عزیزکم...
هنوز نمیدانم چرا اورا اینگونه صدا میکنم. هنوز هم نیمه شب به تماشای جنگ بر پا شده میان عقل و قلبم می نشینم و از دردی که حال، اورا نیمه ای جدا نشدنی از وجودم میدانم با ماه کامل سخن میگویم. بهگمانم ماه هم مانند او علاقه ای به پرچانگیام نداشت و لبریز میشد؛ طولی نمیکشید که خودش را پشت ابر ها مخفی میکرد. یا شاید هم شب میدوید تا مرا از تاریکی روحم بیرون کشد..
اورا دوست داشتم، در همه چیز اورا میدیدم، در همهچیز! حتی درون انعکاس فنجان قهوه ام تصویرش برایم تداعی میشد. دیگر رویا برای دلتنگیام کافی نبود، اورا در روز هایم، در بیداری هایم، میان جمعیت یا تنها در خانه... در همه جا اورا میدیدم ؛ در میان ترک های پوستم لمس دستانش را تصور میکردم...بوسه های نرمش را بر روی زخم ترک های لبانم حسمیکردم..من دیگر برای خودم زندگی نمیکردم، من اورا زندگی میکردم...
-خاطرات پیرمرد چهل و دو ساله که در جوانی پیر شدن را تجربه کرد، انتهای خیابان کنکورد لافایت ؛ ۸ ژوئن ۱۹۸۷.