و باز مهمانی غریب ؛
از سرزمینی طرد شده از سوی او، به جستجوی زندگیِ تنها فرماندهی اسیر عشق..
همراه سوزِ سرد تنهایی از راه میرسد تا شیرینه زندگی را به کام تلخ کشد.
زمان در جای خود میایستد و اشک های پشت پلکانم را تمسخر میگیرد که چگونه خود را مخفی کردهاند ؛ از سیاهیِ پلید شب و خاموش شدن نورِ مهتاب.. تا چنگال های دلتنگی او را در گوشه ای به اغوش خود فشار ندهد.
در آن شب که لب های او، قسم عشق را شکست، سهمگینیِ طلسم آن تنها کلبه ی ارزویم را ویران کرد.
و من ساختم بارها و بارها خانه ی عشق تازه ای را، و هر بار چکشِ دلتنگی بر دیوار های امید او فرود آمد. در آخر نگاه چشمانم به درِ نیمه باز آن کلبه خراب شده میماند، تا او برسد و دلتنگی خودش را هم با خود ببرد..
Post #4505
306
Forwarded from ㅤㅤ1998