در جعبه را باز کرد، زندگیای را برداشت و به تن کرد. لباسی فرسوده و کهنه، به یادگار سالی که خورشید ناپدید نشده بود و رنگ ها بی رنگ نشده بودند، مانده بود. خط های ریز و درشت روی آن خبر از فراز و نشیب های آن زندگی میداد. چند دکمه ی خوشحالی آن گم شده بود. لباس را در تن خود مرتب کرد و آیینه را قضاوتگر زندگی جدیدش قرار داد. لب هایش میخندید اما انعکاس تصویر چهرهاش در آن لباس زندگی غمناک بود. چشمانش برق غم عجیبی داشت، گویی گنشجک تنهایی در جنگل عظیم درد و سختی، بال های زخمی و شکستهاش را در اغوش خود جمع کرده و ناامید از هر موجود زنده ای صدایش را در سینه خفه میکند.
زانوهایش لرزید و ارادهاش سست شد. لباس را از تنش کشید، در نیامد، پاره شد، روح اوهم پاره شد.
بیشتر کشید، دارکوبی روی بند بند تنش ضربه میزد، زخم هایش از هم باز شدند و حالا سرخیِ خونی مزین شده بود بر روی تن درماندهاش.
خسته از تلاش، به خود نگاه کرد ؛ فهمید این لباس، این زندگی جدید، چقدر برازنده او بود.
Post #4382
251
Forwarded from ㅤㅤ1998