TGViewer
Channel Public Channel
🌱diary

🌱diary

@tinydiaryy

Subscribers
87
Photos
238
Videos
64
Links
19

Showing posts older than #466 · Back to latest

Older Posts 19 shown
Post #464 71
🌱diary Video
دلم از همچی بیشتر توی این مدت برای پسرا و آپدیت هاشون تنگ شده
Post #457 60
از من خبر دوری این راه مپرسید
چندان نفسم نیست که پیغام گذارم
Post #451 56

Forwarded from ·Alaska, Alaska·

جدی امیدوارم یک روزی همه‌ی اون چیزی بشم که دلم می‌خواد، یا حداقل نصفش.
Post #450 64
اقا جام جهانی یکم عجیب نمیزنه؟🧍‍♀
  • 👍 3
Post #449 66
🌱diary فرشته‌ی کوچولو
Post #448 65

Forwarded from Blueaura (Dια)

شاید اگر اینطوری بهش فکر‌ کنیم تک‌‌تک کارهای ساده، چیزهای کوچیک، مکالمه‌های آروم و کوتاه، اون یک قلپ چای که ته لیوان مونده، بیت شعری که ناگهان به چشممون میاد و زیر لب تکرارش می‌کنیم، گرمیِ جسم بعد دویدن، میل به خواب، نگاه کردن ستاره‌هایی که به زور توی آسمون شهرهای صنعتی پیدا می‌شن، جالب‌تر به نظر بیاد.
Post #447 63

Forwarded from Blueaura (Dια)

ما صاحب واقعی زندگی نیستیم. اون یک میزبانه که دعوتمون کرده مدتی رو سر سفره‌اش جمع بشیم، طعم‌ها رو بچشیم‌، همدیگه رو پیدا کنیم، داستان خودمون رو بسازیم و بعد مدتی هم بریم.
Post #444 63
🌱diary امسال می‌تونم بخورم؟
شانس و بخت باهام یار بود.
  • 🐳 2
  • 🥰 1
Post #442 57
آقا داستان چرا اینقدر تلخه 💘
حتی دوتا دونه عکس هم نمیاد
  • 😭 1
Post #439 52
"سکویِ¾9 آخرش هم حقیقت همونیه که همیشه ازش فرار می‌کنیم؛ اینکه هیچ‌کس برای همیشه اینجا نمی‌مونه و هر دوست داشتنی، از همون روز اول، یه ذره بوی خداحافظی می‌ده.
🕊️💔
  • ❤ 1
Post #438 53
Make the most of your life, while it is rife

🎶Fourth of July
Post #437 53
🌱diary بچه‌ی دوستم
✍بغلش کردم...
بغلش کردم. 😭
فرشته‌ی کوچولوی ناز رو.
باورم نمی‌شد این عروسک رو نمی‌تونم ازش بگیرم یا از مامانش بخوام یکی مثلش برام بخره.
خدایا...
اون دست‌های کوچولوش...
اون تل صورتی که موهاش رو جمع کرده بود...
اون گوشواره‌ی نازی که گوشش کرده بودن...
و اون لحظه‌هایی که توی بغلم لب می‌چید...
می‌دونین چجوری لب می‌چینن؟
خودشون رو به زشت‌ترین حالت ممکن درمیارن و با همه‌ی وجودشون سعی می‌کنن جلوی گریه‌شون رو بگیرن، ولی بغض از صورتشون می‌زنه بیرون.
شاید براتون سؤال باشه که چرا این بچه این‌قدر زود بزرگ شده و من این‌قدر دیر رسیدم که ببینمش.
حقیقتش اینه که من باید برای این قسمت داستان گریه کنم.
اون دوستی که آرزو می‌کردم این روزها رو کنارش باشم، همه‌شون رو بدون من گذروند.
منظورم روزهای بارداریه.
روزی که فهمیدم نینی داره، جز اولین نفرهایی بودم که باخبر شدم.
چون قرار بود برگردم و مامانِ عروسک کوچولو لطف کرد و گذاشت این حس رو حضوری تجربه کنم.
بعد...
همه‌ی اون ماه‌ها گذشت.
و حالا که دختر ماهش دو ماهشه، من تازه رسیدم پیشش.
یکم ظالمانه نیست؟
اصلاً چه معنی می‌ده؟
وقتی دیدم داره به این بچه شیر می‌ده، دلم کباب شد.
دلم خواست بچه رو یه لحظه بدم کنار و فقط دوست قشنگم رو بغل کنم.
بگم
لطفاً...
لطفاً بیا دوباره همون بازی‌های همیشگی رو بکنیم.
من هنوز نمی‌تونم باور کنم تو مامان واقعی شدی.
مامان واقعی...
می‌فهمین؟
یعنی یه ناناز از توی دلش اومده بیرون.
حتی لک‌لک‌ها هم نیاوردنش.
واقعاً مال خودش بود.
و من...
من خاله‌شم.
البته دوست دارم که باشم.
هرچند با این وضعیت، فکر کنم خاله‌های بیشتری پیدا کنه که از من بهتر باشن هم برای خودش هم مامانش.
و خب...
اینم یکم ظالمانه‌ست.
ولی کاری از دستم برنمیاد.
پس فقط تا آخر، برای عروسک کوچولوی دوست کوچولویی‌هام، کلی عشق و دوست داشتن می‌فرستم.
و
خاله صداش می‌کنم توی قلبم اینطوری شاید کمتر سخت بگذره اگر خواست غریبی کنه یا بازم لب بچینه.
Post #433 50
First Day of the trip.
Post #431 56
به قول دوستمون که از عطار یاد کرد:
«گر گردِ کسی بسیار گردی
اگرچه عزیزی، بس خوار گردی.»

باید بگم واقعاً ک تا ابد>>>>>
  • 💔 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →