امروز این دوست جونی رو تا دیدم
یهو از خوشحالی غذای توی دهنش رو انداخت و ژست گرفت تا ازش عکس بگیرم
شایدم اینقدر از دیدنم خوشحال شد ک از شک نمیدونست چیکار کنه و خشک ش زد برای لحظه ای
منم که اماده
بلافاصله ازش عکس گرفتم
و بعدش میدونین ما باهم حال احوال کردیم و اون رفت سمت خونه اش و گفت یه چایی دم میکنم بیا بالا
ولی متاسفانه نمیتونستم و بهش گفتم کلاس دارم و باید برم به کارو زندگیم برسم
دیگه حسابی تعارف و اینا کردیم و یکمم ازم دلخور شد اما تهش من رفتم و بهش قول دادم یه روز دیگه برای چایی بیام
اونم قبول کرد و با حرکت کردن من فوری رفت طبقه ی بالا
حدس میزنم تلفنش زنگ خورده بود
به هرحال صبحونه ش رو بیخیال شد فکرکنم
Post #931
67
🌱diary 🐿️
- 💘 2
- 🤪 1