باری دیگر شهری که دوست میداشتم
اولین کتابی بود که از نادر ابراهیمی خوندم.
با اینکه کوتاه بود، ولی اصلاً نمیشد سریع خوندش.
درواقع فکر میکنم برای اولین بار سریع خوندنش، یه جورایی حیف کردنش باشه.
مطمئنم همین الان اگر دوباره شروع کنم به خوندنش، کلی جای مختلف و جدید پیدا میکنم که باید هایلایتشون کنم.
یه جاهایی ازش سردرنمیآوردم و گیج میشدم و از این گیجی کلافه بودم،
اما یه جاهایی هم…
به قول یکی از دوستام:
«واقعاً هر بار که خواستم خوندن کامل متن رو متوقف کنم و یه ذره دیگه ادامه دادم، بیشتر از خودم ممنون شدم.
هر جا که فکر میکردم این خط از همه بیشتر برام درخشید، خط بعدی یه درخشش تازه رو نشونم داد.»
به شدت شاعرانه و ادبی بود.
خیلی جاها احساس مشترکاندیشی میکردم و یه جاهایی واقعاً باورم نمیشد این کتاب برای این همه سال پیش باشه.
و یه جاهایی هم یه حس عجیبی بهم میداد؛
انگار داشتم یه عتیقه، یه چیزی که باید فقط توی موزه گذاشته بشه، رو ورق میزدم.
خلاصه که جالب بود.
و از اینکه به خاطر این کتاب رفتم دنبالش تا دربارهی آقای ابراهیمی بخونم و بیشتر بدونم، واقعاً راضی و حتی مفتخرم.
و چیزی که همون اول منو هیجانزده کرد؟
شروع کتاب با آیهای از قرآن کریم بود:
«به این شهر سوگند میخورم،
و تو ــ ساکن در این شهری ــ
و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد؛
که انسان را در رنج آفریدهایم…»
سورهی بَلَد
و در آخر؛
اگر براتون مبهم، گیجکننده یا حتی غیرقابلفهم بود، یه جاهایی یا حتی همش، تعجب نکنین.
فقط سعی کنین از استعارهها، از ادبیات و از زیباییِ کلمهها لذت ببرین.
⭐📚مرداد ماه ۱۴۰۵
Post #799
59
🌱diary Photo