✍همیشه وقتی به این تاریخ فکر میکنم، ماه رمضون اون سال میاد جلوی چشمام؛ بهخصوص ۲۳م.
خیلی بیانصافیه که الان حتی ماه رمضون هم از اون تاریخ فاصله گرفته. میدونی چی میگم؟ انگار الان باید رمضون میبود...
من واقعاً تکتک خاطرههایی که از اون روزها دارم رو توی قلبم نگه داشتم. شاید چون اولین غم واقعیای بود که به عنوان یه بچه تجربه میکردم.
اما اون روزها رو یادمه؛
زخم دست هانی رو که بخاطر مهمونی افطارمون بود،
پارکی که شب قبلش رفتم،
بستنیای که اون شب خوردم،
جایی که خوابیدم،
صبحی که بابام اومد دنبالم،
وقتی روی صندلی عقب نشسته بودم،
جملهای که بابام سر کوچه گفت،
اولین مواجههام با مامانم،
وقتی تو رو دیدم،
وقتی همدیگه رو توی اتاقم بغل کردیم.
بعضی چیزها هم یادم نیست...
مثلاً اینکه اون روز هم با هم حموم رفتیم یا نه؛ ما که از این کارها زیاد میکردیم.
اما از اون روز یادم نیست.
ولی بعدش رو یادمه؛
اینکه چی پوشیدم،
اینکه کجا رفتیم.
نمیخوام و نمیتونم خاطراتم رو پاک یا کمرنگ کنم.
امیدوارم خاله بدونه چقدر دوستش داشتیم و داریم، چقدر هنوز بابت همه مهربونیهاش ممنونش هستیم و از همه مهمتر، چقدر جاش پیشمون خالیه.
Post #282
123
صَبــّـــر ۱۳۹۶/۳/۲۸💔
- ❤ 2