✍یکم پیش یه ویدئو دیدم.
دختره میگفت وقتی اینترنت قطع بود، ته دلش با خودش میگفت:
«اوکی... حداقل دلیل حرف نزدنش قطع بودن اینترنته. ولی الان چی؟»
راستش شنیدنش یه سری خاطره از اون روزها رو برام زنده کرد.
ولی از زاویهی دید من، بدترین بخش ماجرا اونجایی بود که به هر دری میزدم تا حداقل به یکی از اپهای داخلی وصل باشم؛ که اگر خواست بهم پیام بده، بتونه.
اما...
خب که چی؟
نمیدونم.
شاید مسئله اینه که این روزها وقتی به اون دوران فکر میکنم، حس میکنم روایتهای خیلی بیشتری هست که باید شنیده بشن.
اینقدر تجربهها، داستانها، نگاهها و خاطرههای مهم وجود داره که فعلاً دلم میخواد بیشتر گوش بدم تا حرف بزنم.
جدی میگم.
من حرف زدن رو دوست دارم، اما شنیدن رو بیشتر.
شنیدن داستان آدمها.
روایتهاشون.
نگاهشون به اتفاقات.
طرز فکرشون.
نمیدونم چرا، ولی خوندن و شنیدن زندگی از چشم بقیه رو واقعاً دوست دارم.
شاید هم آدمهایی باشن که از زیستنشون خسته شده باشن،
چه برسه به اینکه بخوان دوباره روایتش کنن.
که خب حق دارن، واقعاً.
اما فکر نمیکنم توی این علاقهم به قصههای زیستهشده تنها باشم.
امیدوارم و درواقع آرزو میکنم هنوز آدمها گاهی دلشون بخواد دنیا رو از نگاه همدیگه ببینن.
Post #263
63
🌱diary Photo
- ❤ 3