✍اهم... خب سلام.
امروز داشتم فکر میکردم که آیا من میتونم داستانهای تخیلی بنویسم؟ داستانهایی که توشون رنگوبوی سحر، جادو و فانتزی باشه.
راستش بعید میدونم. آخه کلاً این سبک انگار مال من نیست. البته نه اینکه آدم رویاپردازی نباشم؛ اتفاقاً میتونم برای چیزی که حتی هیچچیزش مشخص و دقیق نیست ذوق کنم و توی ذهنم براش تصویر پردازی کنم.
به هر حال بعید میدونم این خیلی مسئله ی حادی باشه.
خلاصه برای همین تصمیم گرفتم بیام و از هفت تا ستاره بنویسم.
منتظرین الان ستارهها رو نام ببرم؟ مثلاً بگم ستارهی قطبی، رجل جبار یا شباهنگ؟
ولی نه.
نوشتهی من قراره دربارهی ستارههای زمینی باشه. باز هم لطفاً ذهنتون فقط سمت سوپراستار بودنشون نره. البته نه اینکه این موضوع حقیقت نداشته باشه؛ اتفاقاً داره. اما منظورم اینه که علاوه بر سوپراستار بودن، ستارههای زندگیِ تعداد خیلییییی زیادی از آدمها هم هستن.
شنیدین میگن طرف مهر داره؟ ستاره داره؟
حالا شما فکر کن این هفت تا پسر رسماً خودشون ستارهان.
الان میخواین بگین: «هاها، تازه فهمیدی؟» یا «چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است؟»
بله، بله، درسته. واقعاً چیزی که عیانه نیازی به تکرار نداره. اما اگه هرچقدر بگیم و باز هم کم باشه چی؟
میدونین؟ من اوایل نمیدونستم یه روزی اینقدر زبونم دربارهشون دراز بشه. آخه فکر میکردم دارم یه خلاف بزرگ میکنم، یه جنایت، یه کار زشت. نمیذاشتم کسی ببینه یا چیزی بگه.
هرچند طول این دوره کوتاه بود، ولی خب دوران سختی بود.
حتی یادمه یه روز که میخواستم صبح زود بیدار شم برای کامبک، رفتم از مامانم اجازه گرفتم!
باورتون میشه؟ 😂
خب برگردیم به هفت ستارهی زمینیمون.
فکر کنم دیگه بدونین دربارهی چه حسی و چه کسانی حرف میزنم.
اگر نه...
راهنماییتون میکنم.
تا حالا با ناراحتیِ کسی که شما رو نمیشناسه ناراحت شدین؟
با خوشحالیش خوشحال شدین؟
توی یه رابطهی دوطرفه بودین که اسم و جایگاه هر طرف کاملاً مشخص باشه؟
تا حالا شده بخواین همهی زندگیتون رو بذارین تا یه نشونه یا هدیه از کسی دریافت کنین؟
و خیلی «تا حالا شده»های دیگه...
البته اشتباه نکنین. من دربارهی یه رابطهی عاشقانه بین دو نفر صحبت نمیکنم.
من از محبت، عشق و دوستی بین هفت تا ستاره و میلیونها نفر حرف میزنم.
امروز روز شروع اون دوستیه.
اون عشقه.
اون روزیه که اولین بار این ستارهها شروع به درخشیدن کردن.
حیف نیست جشن نگیریم؟
یادم میاد اولین سالی که توی این روز احساس میکردم باید سنگ تموم بذارم، جلوی تلویزیون با دوستم نشسته بودم؛ اون مناظرهی انتخابات ریاست جمهوری رو میدید و من داشتم برای بیتیاس میمردم.
عه وا...
اسمشون رو گفتم که!
تکتک نام ببرم؟
به نظرم نیازی نیست.
البته دیگه نیازی هم به ادامه دادن این نوشته نیست.
اسمشون خودش تمام حرفهای نگفته رو میزنه.
ممنون که خوندید.
و اگر این روز برای شما هم روز مهمیه، بهتون تبریک میگم.
و بیاین منتظر سال بعد بمونیم.
من برای این هفت تا پسر معمولی از کرهی جنوبی بیشتر از هر وقت دیگهای هیجانزدهام.
شاید چون بعد از این همه مدت، بالاخره دوباره کنار هم ایستادن. شاید چون دلتنگیهای دوران سربازی کمکم دارن جاشون رو به خاطره میدن.
هر دلیلی که داشته باشه، من خوشحالم .
خوشحالم که ستاره های زمینی مون هنوز توی زندگی من هم میدرخشن.
و فکر میکنم امشب، آسمونِ ما یکم پرستارهتر از همیشهست.✨💜
Post #237
66