📖 یوگنی زامیاتین - ما
Post #187
36
برگی که با ضربهٔ غیرمنتظرهٔ باد از درخت کنده میشود مطیعانه میافتد روی زمین، ولی در مسیرش میچرخد و به هر شاخهٔ آشنا و نهال و تکهآی چنگ میاندازد: این حکایت من بود که به گوی سرهای خاموش، به یخ شفاف دیوارها و نوک آبی برج خازن که به ابرها خلیده بود، چنگ میانداختم.