✍اینجا فصل زدن و هرس کردن چمنها رسیده.
یه بوی عجیبی توی هوا پیچیده؛
بوی بچگیهامو میده.
بوی کندن، هم زدن، نرم کردن و له کردن برگ درختها توی خالهبازیهای بچگی.
باهاشون چی درست میکردیم؟
آش؟ قرمهسبزی؟ کوکو؟
یا شاید یه غذای بینامونشون.
شاید هم از برگها به عنوان نون استفاده میکردیم؛
نونی که بشه ریزش کرد توی آبگوشت،
یا وقتی خواستی بادمجون رو غیررسمی بخوری.
شاید هم قروتی.
البته اشکنه هم خیلی مزه میده، ولی برای فِله نه.
مطمئنم اگر توی بازی هم فِله خوردن به ذهنمون میرسید، باز من فقط با شکر خالی میخوردم.
توی اون حیاطبازی بزرگ، شاتوتها هم میتونستن بخشی از غذا باشن.
لقمه گرفتن شاتوت با برگ انگور...
شاهکار نیست؟
چقدر دلم برای شاتوت تنگ شده.
اصلاً برای توت.
پارسال خوردم؟
یادم نیست.
امسال میتونم بخورم؟
مطمئن نیستم.
فقط میدونم خیلی دلم براش تنگ شده.
هم برای شاتوتهای حیاطبازی بزرگمون،
هم برای توت و شاتوتهای مسیر مدرسه.
روزهای امتحان، با چه جدیتی دنبال چندتا رسیده میگشتیم.
یادم میاد یه بار هم جمعشون کردیم و روی بستنی ریختیم.
با کی؟
با بانویی که مثل ماهه.
حالا که حرف بستنی شد...
بستنی چی بود؟
بستنی قیفی!
باورتون میشه؟
یکی از بهترین مدلهاش.
اونم وقتی که جلوی قنادی نشسته بودیم،
بستنیهامون دستمون بود
و منتظر اتوبوس بودیم.
تازه نون خامهای هم داشتیم.
چه روزهای اعیونی و گرونی.
یادشون بخیر.
Post #141
40
🌱diary Photo
- ❤ 3