فکر میکنم بعضی آدمها را باید با فصلها توضیح داد؛
مثلاً بعضیها شبیه همین بارانِ پاییزند؛
آرام و بیصدا میرسند، اما آنقدر میمانند تا بفهمی یکجای دلت، دوباره دارد جان میگیرد.
من یک نفر را دارم که انگار حالِ مرا از چیزهایی میفهمد که خودم هم بلد نیستم به زبان بیاورم.
از همان لحظهای که وارد مدرسه میشوم، از روی یک نگاه یا یک لبخند میفهمد امروز آن لبخند، واقعی نیست. میفهمد چه وقتهایی کلاس و درس و آدمها فقط بخشی از شلوغیاند و اصلِ ماجرا، هزار صداییست که توی سرم با هم حرف میزنند.
و عجیب اینجاست که گاهی فقط یک جمله از او کافیست تا تمام آن هیاهو، کمی آرام بگیرد.
یک نفر که «خوبی؟» گفتنش شبیه سؤالهای معمولی نیست؛
انگار پشت همین دو کلمه، تمام حواسش را برای پیدا کردنِ حالِ من گذاشته.
من هم طبق معمول میگویم «خوبم»، اما نگاهش انگار جواب واقعی را از پشت همین کلمه بیرون میکشد.
بعد، بیآنکه لازم باشد چیزی بخواهم، حواسش به ریزترین چیزها هست.
وقتی از نوشتن جزوهی درس جا ماندهام، کنارم مینشیند و کمکم میکند؛
وقتی از نخواندن درسها و عقب افتادنشان کلافهام و اعصابم دیگر جایی برای تحمل ندارد، راهی پیدا میکند که هم درسها را جمع کنیم، هم من زیر بارشان له نشوم.
میبردم کتابخانه، برایم توضیح میدهد، کنارم میماند تا آن حجمِ ترس و استرس، کمی کوچکتر به نظر برسد؛
و بعد، انگار یادش هست که آدم فقط با درس خواندن خوب نمیشود، من را از آن فضای سنگین بیرون میکشد تا کمی بخندم، کمی راه بروم، کمی خودِ قبلیام باشم.
گاهی هم بیمقدمه با یک شکلات میآید،
گاهی غذای مورد علاقهام را میآورد،
گاهی یک عروسک میخرد و با همان چیزهای کوچکی که شاید برای دیگران ساده باشند، به من یادآوری میکند که یک نفر، جایی میان تمام شلوغیهای خودش، به فکر من هم بوده.
و راستش، چیزی که بیشتر از همه دلم را گرم میکند، هیچکدام از اینها نیست؛
این است که با تمامِ اذیت کردنهایم، با تمام نگرانیهایی که برایش درست میکنم، با تمام وقتهایی که شاید واقعاً خستهاش کنم، هنوز مانده.
هنوز حواسش هست.
هنوز برای بهتر شدنِ حالم راهی پیدا میکند.
چه حس عجیبیست که آدم بفهمد برای یک نفر، واقعاً مهم است؛
اینکه یک نفر بتواند از سکوتت بفهمد چه خبر است، از نگاهت بفهمد چقدر خستهای، و از بین تمام آدمها، دلش بخواهد حالِ تو کمی بهتر شود.
نمیدانم چرا داشتنش اینقدر حس عجیبی دارد؛
اینکه بعد از چندین سال، دوباره چیزی داشته باشم که بتوانم بغلش کنم،
کنارش بنشینم، باهاش حرف بزنم و حتی برای چند دقیقه، تمام شلوغیهای سرم را فراموش کنم.
و چه قشنگ است که بعد از این همه سال،
دوباره چیزی هست که شبهای طولانی را کمی قابلتحملتر کند؛
برای وقتهایی که دلم میگیرد، برای بیخوابیها، برای فکرهایی که تا صبح دست از سرم برنمیدارند،
میتوانم بغلش کنم و کمی آرامتر نفس بکشم...🍂🌕
Post #3673
66