داستان سیذارتا از جایی شروع میشه که همه اون رو پسری کامل و برهمن میبینن از دور همه چیزش بی نقصه و زندگی کامل و خوبی داره.
اونجور که نشون داده مبشه پدرش بهش افتخار میکنه، دوست صمیمیش تقریبا اون رو الگوی خودش میدونه و مثل سایه باهاش در حرکته و بقیه هم اون رو کامل میدونن.
اما سیذارتا وسط درسها و دعاها و کارهایی که انجام میده خوشحال نیست.
اون چیز درونی که دنبالش میگرده رو توی این کارها نمیبینه و اینهارو بیهوده میبینه.
خانواده و پدرش رو ول میکنه و همراه با دوستش به شمنهایی میپیونده که از اونجا عبور کرده بودن.
کنار اونها هم یاد گرفتن رو شروع میکنه و باهاشون همراه میشه اما باز هم اون حسی که میخواد بهش برسه رو پیدا نمیکنه حتی با اینکه روش شمنها رو کامل و به درستی فرا گرفته بوده و میتونسته همه کارهای اونها رو انجام بده.
در همون حین آوازه استادی به گوششون میخوره که داستان.هاش اونهارو کنجکاو میکنه.
وقتی به دیدن اون استاد میرن دوستش همراه اون فرد میمونه اما سیذارتا تصمیم میگیره اونجارو هم ترک کنه.
نه بخاطر اینکه اون فرد استاد درستی نبوده اما بخاطر اینکه سیذارتا عقیده داشته که خرد و دانش چیزهایی نیستن که یاد دادنی باشند و لزومهی یاد گرفتن اونها تنها تجربه کردنه.
نمیخوام کل داستان رو تعریف کنم اما بقیهی داستان دربارهی اینه که سیذارتا واقعا توی دورانی که بعد از اون تصمیم نپیوستن به بودا میگیره هر زندگیای رو میگذرونه و حتی مثل بقیهی آدمها زندگی میکنه و وارد شهر میشه. کار میکنه و قمار میکنه و حتی معشوقه هم داره اما باز هم خوشحالی که میخواد هیچوقت باهاش همراه نمیشه.
روایت داستان به طور مداوم کشمکشهایی رو توی دورانهای مختلف زندگی و روشهای مختلف اون برای زندگی کردن رو نشون میده و اینکه توی هرچیزی و حتی تا لحظات پیری دست از گشتن و دانستن برنمیداره.
کتاب، واقعا کتاب قابل تاملیه و به نظر من یکبار خوندنش کافی نیست و حتی باید ترجمههای متفاوت رو امتحان کرد و با کلمات متفاوتتری خوندش تا شاید حتی چیزهای بیشتری هم بشه ازش فهمید.
اما خلاصه مطلب این بود که زندگیکردن چیزی نیست که بشه از استادها و کتابها و یا حتی چیزهای دیگه آموخته بشه و باید تجربه بشه.
و اینکه نه فکر نمیکنم لیوان چایی همه باشه.
Post #12222
53
- ❤ 1