نبودنت متفاوت بود با تمام از دست دادن هایم.
من نیستم غریبه با مرگ عزیزان اما، رفتن تو آخرین تیکه های وجودم را فرو پاشاند.
کلماتی که بر زبان نیاوردم، حالا تکه شیشه هاییست که گلویم را برش میدهند.
خلأ ایست که وجودم را پر کرده است.
قبل ها، خاطرات کابوس شب هایم بود اما رفتن تو خواب را هم از چشمانم گرفت.
دیگر کابوس نیست؛ واقعیت است.
واقعیتی از فضای خالی از صدایت در پناهگاه. از کت جامانده ات روی تخت.
حال فکر میکنم دیگر چه میتواند از پای دَرم آورد؟ من با دستان خود تن سردت را به آتش سوزان سپردم.
𝐷.𝑊
Post #3796
28
- 🕊 5
- ❤ 1