مرا در دنیایی دیگر ملاقات کن.
آنجا که به گَمانم آن را جهانِ واپسین مینامند.
واژهای خلاقانه است، نه؟
واپسین، یعنی آخرین مرحله؛ آخرین درد.
آن مرحله که رها میشوی؛ از تن، از زخم، از رنج، از هر آنچه که خواهانش نبودیم.
جایی که دیگر آتشِ بیامان غم، بر دلهای بی پناهمان زبانه نمیکشد.
آنجا که رویاهایمان سراب نیست.
ترس لالایی شب هایمان نیست و حسرت، چون افسانه ای، بعید بهنظر میآید.
دیگر لازم نیست به تماشا بنشینم شکستنت را، بیآنکه کاری از دستم برآید.
آنجا میتوانم بی هراس دوستت داشته باشم.
به یاد میآوری آخرین بار را که از ته دل خندیدی بیآنکه به فکر فردا و رنج هایش باشی؟
من نیز مانند تو خستهام، خسته از درماندگی.
از اینکه هرچه میکنم سرانجامی جز بیش فرو رفتن در این مرداب نیست.
این را سقوط نبین، من تنها دارم بال میگشایم به سمت آنجا که محدودیت معنا ندارد.
پس آری مرا در دنیایی دیگر ملاقات کن.
شاید آنجا، برای نخستین بار، زندگی چیزی جز دوام آوردن باشد.
October 2, 2002
Post #3597
17
- 🕊 4
- ❤🔥 1