Post #15733
162
Opia- رویا و خیالات؛ هنوز بوی باران میآمد، با اینکه ساعتها از تمام شدنش گذشته بود. پنجره نیمهباز بود و پرده با هر وزش باد، آرام به لبهی میز برخورد میکرد. او روی مبل نشسته بود، آستینهایش را تا روی انگشتانش پایین کشیده و به لکهی تیرهای روی فرش خیره شده بود؛…
شاهکارش و بخونید لطفا:)