که میخواهد بیرون بیاید،
اما من برای او بیش از حد سرسختم؛
میگویم:
همانجا بمان،
نمیگذارم کسی تو را ببیند.
پرندهای آبی در قلب من هست
که میخواهد بیرون بیاید،
اما من روی او ویسکی میریزم
و دود سیگار را به درون میکشم،
و فاحشهها
و بارمنها
و خواربارفروشها
هرگز نمیفهمند
که او
آنجاست.
پرندهای آبی در قلب من هست
که میخواهد بیرون بیاید،
اما من برای او بیش از حد سرسختم؛
میگویم:
همان پایین بمان،
میخواهی کار دستم بدهی؟
میخواهی همهچیز را به هم بریزی؟
میخواهی فروش کتابهایم را
در اروپا خراب کنی؟
پرندهای آبی در قلب من هست
که میخواهد بیرون بیاید،
اما من زیادی زرنگم؛
فقط گاهی شبها
میگذارم بیرون بیاید،
وقتی همه خوابیدهاند.
میگویم:
میدانم آنجایی،
پس غمگین نباش.
بعد دوباره برش میگردانم،
اما هنوز کمی
درونم آواز میخواند؛
هنوز کاملاً
نگذاشتهام بمیرد.
و ما همینطور
با هم میخوابیم،
با
آن پیمانِ
محرمانهمان.
و اینقدر زیباست
که میتواند
مردی را
به گریه بیندازد؛
اما من
گریه نمیکنم.
تو
چطور؟
🖊چارلز بوکوفسکی
#بوکوفسکی
🆔 @theinnerphilosophy
