Post #3735
84
"تا دم ایستگاه پلیس دویدم. گزارش دادم. در بسته شد. صدام خفه شد. بهم تجاوز شد. به ناگه، انگلیس بودم. توی کاخ ملکه. ولی خیلی قدیمیتر. سه نفر. ناامنی. لب تخت. اعتماد. چسب های روی بدن. قدرت. عشق."
ᴘᴀ ᴘᴀʀɪꜱ ɪɴ ᴛʜᴇ ʀᴀɪɴ @the3therealguy · 37 subscribers