Altın çizgiler
دنیز یاد گرفته بود خودش رو پشت خطها و مرزهاش حفظ کنه؛
تئومان اما یاد گرفته بود خودش همون مرزها باشه.
نگاههایی که بیسروصدا از حیاط مدرسه شروع شده بودن، کمکم تبدیل به یه معامله بینشون میشن:
تئومان به دنیز کمک میکنه تا پسری رو که دوست داره به دست بیاره، و دنیز هم در عوض کمکش میکنه درسهاشو پاس کنه.
هیچکس چیزی نمیفهمه، هیچکس چیزی نمیبینه و هر دوتاشون فکر میکنن این فقط یه قرارداده؛ یه معاملهی ساده بین دو نفر.
اما دنیز نمیدونست قراره دلش رو به کسی ببازه که از همه بیشتر توی مدرسه ازش متنفره.
