#روایت | کولهی کوچک لباسهایم را بستم . روی پا ایستادم و سبک سنگینیاش را امتحان کردم . خوب بود تقریبا قابل حمل بود .
هر چه کمتر وسیله میچپاندیم در کوله ، بهتر بود . ممکن بود لازم باشد روزها به تنهایی حملش کنیم.
صدای پچ پچ های پدر و مادرم هم به اتاق می آمد . احتمالا باز لازم بود خاطر مادر جمع شود و پدرم این زحمت را به دوش کشیده . به اتاقم نگاه گذرایی انداختم و سعی داشتم با همان نگاه کوتاه ، جزئیاتش را به خاطر بسپارم . یادم آمد که ممکن است دیگر حتیبه اینجا برنگردم….
رفتم مقابل پرچم سیاهِ مخمل اباعبدالله که روی دیوار اتاقم نصب کرده بودم . ایستادم و از روی عادت ، سلام نظامی دادم و بعد با دلی لرزان بوسه ی گرمی به نامش زدم . دلم میخواست همانجا در همان حالت میماندم اما وقت کم بود . صدای پدر که نامم را صدا میزد هم ، مهر تاییدی به این شد که باید عجله کنم . کوله ی کوچکم را برداشتم و پا تند کردم و به سمت بیرون اتاق رفتم ،
مادرم با همان پیراهن گلدار مشکی اش ، با چشمانی پر از بغض اما لبخندی مطمئن به استقبالم آمد . مشخص بود گریه کرده اما نمیخواست من بفهمم .نگاه نگرانش بین من و تلویزیون در رفت و آمد بود. من هم به سمت تلویزیون برگشتم و به آن چشم دوختم . تهران را نشان میداد
تهرانی که از آن حالتِ شیک همیشگی اش درامده بود و رخت گرد و غبار را بر تن کرده بود. به اتفاقاتی که میخواست بیفتد مطمئن نبودم ، اما به رفتنم ، از همیشه مطمئن تر بودم .از زیر قرانِ مادرم رد شدم و به سوی اینده ی نا معلوم ، شتافتم!
✍فاطمهوفاییکیان
📸حسیننادری
🔹️بخشاول
▪️▪️▪️ ـــــــــــــــــــــــ
🇵🇸🇮🇷 مجله تصویری منادیان
اینستاگرام | ایتا | بله | تلگرام | آپارات
📱@tehranbso
Post #15504
87