Post #91
45
Forwarded from | خوابْگَرد | (ᴍᴀʜᴅʏᴀʀ)
هر آدمی، یک قصه دارد که هیچکس تمامش را نخوانده است. او خوب میدانست هیچچیز قرار نیست برای همیشه بماند؛ نه روزهای روشن، نه فصلهای سخت و نه آدمهایی که روزی تمام جهان به نظر میرسیدند. شاید همین دانستن گاهی امیدش را میگرفت، اما باز صبح که میشد، چیزی درونش او را به ادامه دادن دعوت میکرد. با تمام خستگیها، هنوز دلش میخواست روزی از این پاییزِ طولانی بیرون بیاید و دوباره سبز شود. نه برای اینکه زندگی آسان شده باشد؛ فقط برای اینکه باور داشت دوام آوردن، اگرچه تمام زندگی نیست، میتواند راهی باشد برای رسیدن به روزی که لبخند زدن دیگر شبیه جنگیدن نباشد. او هنوز منتظر آن روز بود؛ آرام، خسته، اما امیدوار.
- ❤ 11