بالاخره عادل بعد از 6 ماه آزاد شد ،
جلو در زندادن آلینا از راست به چپ اروم قدم بر میداشت راه میرفتو منتظر باباش بود،
در بزرگ زندان باز شدن، بالاخره عادل اومد بیرون،
آلینا با دیدن باباش با سرعت زیدی دوید خودش به باباش رسوند، محکم باباشو بغل کرد، بپش کرد بوسید، در مقابل عادلم محم آلینا رو نگه داشت بود ،
عادل: دلم برات تنگ شده بود بابام،
آلینا : من بیشتر از اون چیزی مه فک کنی بالاخره تموم شد،
عادل: تمومشد ؛)
آلینا : خب چیکار کنیم بریم عمارت، غذا پختیم برات دلمه، ...، دلمه پر کردیم ، به دلمه های مامان نمیرسه ولی خب،...
عادل یه نفس عمیق کشیدو گفت : مطمنم خوشمزه اس اما اول میریم پیش اسمه،
آلینا: باشهه منم بیام؟
عادل: میخوام یکم با اسمهدحرف بزنم
آلینا : پس نمیام ، اما زود برگرد؟
عادل: زود برمیگردم ،
هرکدوم سوار ماشین خودشون شدنو رفتن
عادل از پیح راه بالاخره به قبرسون رسید،
تو دستش گل مورد علاقه اسمه بود،
به لبخنندی سمت مزار اسمه زد کنار مزارش نشست یه تیکه از خاک اسمه رو برداشت بوسید، من اومدم اسمه، اووو ببین آلینا اینجا چقدر گل کاشته، اما منم برات گل آوردم ،
بخاطر قولمون نتوستم بیام، بعدم ...که خودت میدونی همچیو ،
لابه لا حرفاشهم، گل رو برای اسمه کاشت،
عادل: من خیلی دلم برات تنگ شده ، خچاستم بیام پیشت اما،... اون روز...
فلش بک به زندان : عادل افراد زیادی تو زندان داشت به یکی از مامور نزدیکش گف برام اسلحه بیارین، افرادش بدون اینکه بپسرن اسلحه رو براش آوردن ،
از مامور دور شد بین استراحت زندانی داخل حیاط ، عادل داخل سلول موند، تنها تنها با یه اسلحه ،
عادل: اسمه ام قرار این دوری تموم بشه، قرار بهم برسیم، این عذاب تموم میشه:)
اسلحه گذاشت روسرش ، چشاشو بستو دستاشو گذاشت رو ماشه:
همین که خواست دستشو بیشتر فشار بده،رو ماشه، صدای جیک جیک یه پرنده اومد چشاشو باز کرد،
پرنده یکی از زندانیا ، تخم گذاشت بود ، و امروز روزی بود که بچه پرنده از تخم بیرون اومده بود، دقیقا همون دقیقه ای که عادل میخواست خودشو بکشه تا به اسمه اش برسه، عادل اسلحه رو گذاشت رو تخت اروم به قفسه پرنده نزدیک شد تیکه ای که پوست تخممرغ روسرش بود ، برداشت گفت الان بهتر شد، خوش اومدی کوچولو ، بعد بغض تح گلوش گرفتو گفت :اسمه تویی.؟
(فلش بک: یه روز قبل مرگ اسمه
«پینک جلو دریا»)
اسمه: عادل من خیلی پرنده هارو دوست دارم ، میدونستی ؟
عادل: پس خرس کوهی چی میشه؟
اسمه: کوچاریییی
عادل: خیلی خب عصبی نشو ، باهمون عادل راحتم ادامه بدع
اسمه: آفرین، کجا بودم؟
عادل: پرنده ، گفتی پرنده دوس داری.
اسمه: ها، ارع، من اگه یه روزم بمیرم ،
عادل:هوووووو... چخبره
اسمه: چیزی نمیگم که ، بالاخره یه روز میمیریم، ...،
عادل : نمی خواد قبل من این چیزا به زنه به سرت،
اسمه: باشه نمیزنننه، حرفمو بگم.
عادل: بگو
اسمه: اگه یه روزی دور دورا خیلی دورااا، خیلی خیلی دورا مردم،
دوست دارم تو جسم یه پرنده متولد شم،
اگه زودتر از تو مردم بازم تو رو نجات بدم،
چون خطر یه قدم نزدیک تر بهت
عادل : نفس عمیق کشید وگفت اول من میمرم
بعد تو، تو ابن لجبازی نداریم....
درضمن
: منم تو جسم خرس کوهی ،...
اسمه: الان خرسی، فرقی نداری
عادل: خرس تو ،
اسمه که تو بغل عادل بود، با خنده ذوق دستشو گذاشت رو صورت عادل و گفت :البتهههه که اینطوره، تو خرس کوهی منیییی
عادل: صورت اسمه رو کرفت و کفت لااقل میتونم از گونه ات ببوسم نه ؟
اسمه گفت: یدونه اونم کوچولو🤏🏻
عادل یه دستشو گذاشت این ور گونه اسمه لبشم گذاشت رو گونه نزدیک لبشو محکم اسمه رو به خودش فشار اورد، اونقدر که صورت اسمه تو دستش مچاله شددددد،
اسمه : کوچاریییییییییی، با خنده گفت :
له شدمم، خرس کوهییییی
عادل: لبشو از صورت اسمه کشیدو دستاش یکم شل کردو، گفت دلمممم تنگ شده بود،
تقصیر خودت انقدر شیرینی
«مزار اسمه »
تو بودی درسته، من هیچوقت قرار نیس بعد تو زندگی کنم ، اما توهم سعی نکن من نجات بدی ، وگرنه دیگه بهم بر میخوره،
از اینکه از اینجا برم بدم میاد ، اما میدونم تو کنارمی،
هااا یه چیزیم بگم: نمی زارم اروچداخل زندان بمونه ، دکتریشمبهش برمیگردونم،
آلینا اگه خواست میتونه بهش برگرده ، اما خیلی زود ازدواج نمی کنن
دوباره یه تیکه از خاک اسمه بوسیدوگفت:
من الان میرمولی دیگه زود به زود میام
(بیشتر از هرچیزی دوست دارم،)
«پایان»