«مزار »
لحظه خاکسپاری اسمه هم دور تا دور مزار بودن منتظر جنازه اسمه بودن ، تو اون به خاک بسپارن، آسمونم دلش برای اسمه گرفته بود ،
برای مرگ اون خیلی زود بود:)
تابوت اسمه رو دوش مردا به سمت مزار هدایت شد
بعد از نماز جنازه اسمه رو تو خاک گذاشتن ،
آلینا از بغل عادل جدا نشده، نمیتونست بشه اونا جز هم کسی نداشتن ، همه برای اسمه عزاداری میکردن اما تنها کسی که کاری نکرد عادل بود اینه به سنگ ساکت سرد بود، انگار اون مرد بود ،
بالاخره خاکسپاری تموم شد، اسمه زیر خل وار خاک بود ، وعادل الینا بالا خاک ، مهمون کم کم
رفته بودن، تنها کسایی که کنار اسمه بود عادل آلینا بودن
فادیمع: داداش بریم خونه مهمونا قرار برای عرض تسلیت احترام بیان،
عادل به آلینا اشاره کرد گفت : شما آلینا رو بردارین برین منم میام ،
آلینا به احترام پدرش از اونجا رف تا بتون اونم عزاداری کنه،
کم کم همه از مزار اسمه دور شدن وعادل اسمهموندن ،
عادل از سر تا پا مزار با دستاش لمس کرد ،
عادل: من میدونم جای تو خیلی خوبه ، اما خیلی دلم برات تنگ میشه ، من بدون تو حتی نمیتونم زندکی کنم،
اما بهت قول میدم ، تا حساب اینو از اون پس نگیرم نمیرمیرم تا اون موقع ام سر مزارت نمیام اینجا نمیام ، روزی که بیام روز مرگ اون ادمو روز مرگ منه:!
خدافظ اسمه ام:)
اشکشو پاک کرد ،راهی راه شد ،
عمارت هنوز پر از همه هم بود ،
مهمون میرفتنو میومدن
تسلیت گفته میشد برای شادی روح اسمه دعا خونده میشد ،
اما خشم عادل خاموش نشدنی بود
اون آدم هنوز تو ترابزون بود ، اون باید پیدا میکرد ، تمام افرداش دنبال فاتحه بودن،
عادل هر لحظه منتظر یه خبر بود تو سوکتش ،
بالاخره تلفنش زنگ خورد اون سکوت شکست،
چاکیر بود : الو داداش پیداش کردیم افراد خیلی زیادی این اطراف هستن
افردا ماهم رو تپه ان ، وارد عمل بشیم ؟
عادل : منتظر من بمونین...