⚪️
هستی اما با دل دیوانه ی من نیستی!
جان شیرین منی اما در این تن نیستی!
از چراغ اشک می افروزمت هر صبح و شب
پس چرا دراین دل ویرانه روشن نیستی؟!
دست از هم شُست الیافِ دلم چون بوریا
بر رفوی زخم های باز ،سوزن نیستی
اینهمه گنجشک از پلکم بسویت میپرد
روی دست پنجره یک دانه ارزن نیستی
بافه بافه مو پریشان می کنی در بادها
شانه ای بر موی این [آشفته]مأمن نیستی
دم به دم مثل کبوتر میپری بر دانه ای
راست میگویی، دلی،ازجنس آهن نیستی!!!
چکه چکه میروی از چشمهایم بی امان
گرچه در ظاهر نجیب و خانمان کَن نیستی
مردهای بیشماری در سرت زندانی اند
هرچه[ تووداری] عزیزم، قدرِ یک زن نیستی!!
نقشِ صدها لاله بر پیراهنت گل کرده است!
خوبِ من خوبی ولیکن پاکدامن نیستی!!
Post #6158
21