۲_ به این معنا زن یا مرد بودن عبارت است از داشتن (یا مهمتر از آن نداشتن) مجموعهای از ویژگیها/معیارها که دیگران و البته خودم از خودم به عنوان یک مرد یا زن انتظار دارم. هر زمانی که من این ویژگیها را نداشته باشم در مورد «مرد حقیقی» یا «زن حقیقی» من تردید صورت میگیرد.p
از این حیث به نظر نمیرسد تفکیک جنس (sex) از جنسیت (gender) چندان وجهی داشته باشد. اگر چه برخی از رویکردهای فمینیستی برای رهایی از جبرگرایی زیستشناختی (biological determinism) چنین تفکیکی را تأسیس کرده و پذیرفتهاند، رویکردهای فمینیستی دیگر به چنین تفکیکی باور ندارند.
۳_ اما آیا تردید دیگران در مورد زن یا مرد بودن ما به این دلیل که تعدادی از (یا تمام) این انتظارات را برآورده نمیکنیم سبب میشود تا تلقی ما از خودمان به عنوان یک زن یا مرد نانباینری یا کوئیر تغییر کند؟ بعید به نظر میرسد. در چنین شرایطی ما حتی به این پرسش میاندیشیم که دیگری چرا برای خود جایگاهی قائل میشود که جنس/جنسیت ما را برای ما تعیین کند؟
کدام مرجع قدرت به دیگری این اجازه را میدهد؟ چگونه دیگری مشروعیت خود را برای چنین قضاوتی توجیه میکند؟ آیا دیگری در جایگاهی هست که جنس/جنسیت مرا تعیین کند؟
۴_ بازگردیم به امر زیستشناختی. چنین به نظر میرسد که با الگوی متفاوت رفتاری/عاطفی/نگرشی در زنان (یا مردان) یا هر جنس/جنسیت دیگری مواجه میشویم برای حفظ و توجیه دوتایی زن/مرد به واقعیات زیستشناختی دست مییازیم. به عبارت دیگر اگر این یا آن رفتار خاص مقوم ذاتی زن یا مرد بودن نیست پس امر زیستشناختی قطعا هست.
اما امر زیستشناختی دقیقا چیست؟ داشتن هورمونهای خاص به نسبتهای خاص؟ داشتن آلت تناسلی درونی و بیرونی خاص؟ داشتن کروموزوم یا ژن خاص؟ ربط و نسبت این عوامل باید چگونه باشد تا بتوانیم نتیجه بگیریم که من یا دیگری با فلان نسبت خاصی که بین هورمونها، آلت تناسلی بیرونی و درونی و وضعیت کروموزومیمان برقرار است، مرد هستم یا زن یا جنس دیگری. بر اساس چه معیاری تصور میکنیم که امر زیستشناختی بر معیارهای دیگر اولویت دارد؟ خود آن معیار را که اولویت را به امر زیستشناختی میدهد چه کسی، چگونه و با چه توجیهی برمیگزیند؟
۶_ از اینها گذشته، اساسا چرا مسئله جنس/جنسیت برای ما تا این حد اهمیت دارد؟ ما در این مورد که فلان فرد رنگ مورد علاقهاش قرمز است یا آبی چندان حساسیتی از خود نشان نمیدهیم، اما کار به مسأله جنسیت که میرسد به یکباره حساس میشویم؟ چرا؟ آیا چنین حساسیتی موجه است؟
۷_ اجازه دهید مثالی بزنم. ما از این استقبال میکنیم که معلم موسیقی فرزندمان استعدادهای موسیقایی نهفته در وی را (اگر وجود داشته باشد) بیدار کند و تحقق بخشد. حال پرسش این است که چرا اگر تجربه زیست فرزندمان این است که هم نسبت به مردان و هم نسبت به زنان دارای میل جنسی است تحقیق چنین میلی که کم و بیش نهفته است مشکل دارد؟
چرا در آموزش جنسی دائم نگران این هستیم که مبادا افراد جامعه به دلیل این آموزشها تغییر جنس/جنسیت/گرایش جنسی دهند؟ آیا همچون اکثریت نبودن فینفسه دارای مشکل است؟ حتی در DSM همچون اکثریت نبودن لزوما به معنای داشتن اختلالی خاص نیست.
۸- چنین به نظر میرسد که مخالفان این آموزشها به این باور دارند که آموزشهایی که در مدرسه به بچهها داده میشود توانایی تغییر و دستکاریِ به قول آنها «امر طبیعی و زیستی» را دارد. اگر چنین باوری نبود قاعدتاً نباید دیگر نگران این آموزشها میبودند در حالی که هستند. اما از سویی همین والدین به این باور دارند که ما امور زیستی از پیش داده شده و ثابتی داریم که باید آنها را همانگونه که هستند حفظ کنیم. به نظر میرسد در اینجا با تناقضی مواجهیم.
۹_ غالب این افراد نمیدانند که در تاریخ روانپزشکی، روانپزشکان و روانشناسان تمام تلاش خود را برای «درمان» همجنسگرایی به کار بردهاند اما موفق نشدهاند. البته انتظاری هم از ایشان نمیرود که از چنین چیزی اطلاع داشته باشند چرا که تخصص ایشان نیست. اما اگر بنا بر تغییر امر زیستی بود روانپزشکان و روانشناسان با انواع روشهای «غیرانسانی و غیراخلاقی» یا شاید هم در بعضی موارد روشهای کمتر غیر انسانی تمام تلاش خود را به خرج دادند و موفق نشدند.
در پی شکست همین تلاشها و مبارزات مدنی جامعه LGBTQA بود که انجمن روانپزشکی آمریکا همجنسگرایی را از لیست اختلالات روانشناختی حذف کرد.
@tanidegi
Post #1313
9.82K
- 👍 41
- 👎 17
- ❤ 9
- 👏 7