Шаб ба хайр!
Доброй ночи!
Good night!
شب بخیر!
سهراب پهلوان جوان ،توران برای یافتن پدرش رستم با لشکری به ایران آمد. او به دژ سپید رسید و در نخستین نبرد هجیر نگهبان در را شکست داد و اسیر کرد.
وقتی خبر اسارت هجیر به در رسید گردآفرید دختر گژدهم فرمانده در از این شکست برآشفت او موهایش را زیر کلاه خود پنهان کرد زره پوشید و تنها به میدان رفت در برابر چشم دو سپاه با تیر و نیزه و شمشیر با سهراب جنگید و نیزه او را حتی با شمشیر دو نیم کرد.
اما می دانست که در زور بازو با سهراب برابر نیست. پس از میدان گریخت و در میانه گریز کلاه خود را برداشت موی بلندش رها شد و روی او مثل خورشید درخشید سهراب شگفت زده شد که در سپاه ایران چنین دختری به میدان آمده است. او کمند انداخت و گردآفرید را به بند کشید.
Post #608
184