زمان، به سان رودخانه جاری است، واپس نمیرود. ما هم تکرار گذشته نیستیم، ادامۀ گذشته هستیم. اگر همین نکتۀ ساده را نیاموخته باشیم، در تلاش برای بازگشت به گذشته، مضحکهای بیش نخواهیم بود.
از قصههای اسطورهای: مردی شکارچی در جنگلی انبوه به جستجوی شکار بود، به کنار رودخانهای بزرگ رسید، آنسوی رودخانه زن زیبایی تک و تنها در جنگل قدم میزد و آواز میخواند، مرد شکارچی چنان پنداشت که زن به سوی او دست تکان میدهد و با سرودن نغمههای خوشآهنگ و عاشقانه مرد را به سوی خود میخواند که:
«آی مرد تنها در سكوت مغرب، من تو را میجویم، بیا، بیا، بیا، که تو را میخواهم، بیا، بیا، تو را درآغوش خواهم كشید.»
مردِ تنها، لباس از تن بیرون میکند، شناكنان تا آن سوی رود میرود؛ به نزدیک زن میرسد، زنِ زیبای آوازخوان ناگهان به صورت جُغد در میآید، پرواز میکند و خندههای تحقیر آمیز سر میدهد.
مرد شکارچی عزم بازگشت به جای اول خود میکند تا لباس خود را بپوشد و راه خود را پیشگیرد. اما هنگام عبور از رودخانه در جریان تند آب غرق میشود.
ما مردمانِ محو و بي هویت، تا كشته هامان به هزاران نمي رسيد تاریخ به یادمان نمي آورد. چاره اي نبود جز آنكه مظلومي و شهيدي شناخته شده و نام آور جستجو كنيم و او را نماینده و نمادِ مظلوميت خویش قرار دهيم.... https://ali-tahmasbi.com/p/Holy.text/hadis.ashura.pdf
آی سیاووشان اندوه ما از این فاجعه، اندوه هزاران مادر و پدر، نمیدانم سنگینی این سوگ حیرت انگیز، در کدام ترازو سنجیده میشود؟ کیست که بداند؟ آی سیاووشان، تا نوروز چیزی نمانده، تا شکفتن سبزهزارها تا گستردن سفرۀ نوروز بر مزار شما، تا آیینه و شمع و دیوان حافظ بر آن سفره نهادن، با نغمۀ سازی و سرودی از جنس سوگ سیاووش. با خود واگویه میکنم، شاید پیر مغان که سوگوار سیاووش بود خونهای شما را در سپیده دم نوروز به خورشید بسپارد که در هر بامداد گلرنگتر از همیشه در آسمان صبح پیدا شود تا خاطرۀ شما را به یاد همۀ جهانیان بیاورد.
مغنی ملولم، دو تایی بزن به یک تایی او که تائی بزن همی بینم از دور گردون شگفت ندانم کرا خاک خواهد گرفت دگر رند مغ آتشی میزند ندانم چراغ که بر میکند ---------------------------- (از ساقینامۀ حافظ)
گمانم سال 1355 بود، کتاب نمایش در ایران را که او نوشته بود خواندم، به نوعی تاریخ نمایش در ایران بود در ماجرای نمایش تعزیهخوانی، انگار از بخارا و سوگ سیاوش تا نینوا و حسین بن علی را در هم آمیخته بود. دریغ که بعد از انقلاب چه نامهربانی ها با او کردند به این بهانه که بهایی است. و حالا او که بالا بلند در ادب پارسی و هنر و سینما در ایران بود با آن همه ایدهها و رؤیاها، رفت که رفت....
ناصر مسعودی هم رفت روزگار جوانیام با برگ های سبز و گلهای رنگارنگ که او میخواند همراه بود، بسا که به هنگام دلتنگی عاشقانههای او را با خود زمزمه میکردم. ترانههای گیلکی او مثل بنفشه گل برایم شورآفرین بود. به گمانم سخت عاشق بود، عاشق سرزمین مادری، عاشق وطن، مثل محمد رضا شجریان دلبسته به فرهنگ و شعر و ادب و موسیقی ایران، و چه صمیمانه و خوش میخواند این همه را، امشب که خبر رفتنش را شنیدم، انگار روزگار بخشی دیگر از خاطرات خوب ایرانم را به غارت برد.
تظاهر به قانون و احترام به حقوق بشر و پایبندی به عدالت، مرزهایی بود که پشت سر نهاده شده است. مرزهای تازه را کتاب مقدس تعیین کرده است، آنجا که یهوه برای سوگلی خود اسرائیل قسم یاد کرده که: «جمیع این امتها را از حضور شما اخراج خواهد نمود، و شما امتهای بزرگتر و قویتر از خود را تسخیر خواهید نمود، هرجایی که کف پای شما برآن گذارده شود، از آن شما خواهد بود، از بیابان و لبنان و از نهر، یعنی نهر فرات تا دریای غربی، حدود شما خواهد بود. و هیچکس یارای مقاومت با شمانخواهد داشت. زیرا یهُوَه خدای شما ترس و خوف شما را بر تمامی زمین که به آن قدم میزنید مستولی خواهد ساخت، چنانکه به شما گفته است»(تورات، کتاب تثنیه، باب 11، آیۀ 23 به بعد) ضمانت اجرایی برای تحقق وعدۀ خداوند هم، "زور" است، با مدرنترین سلاحهای پیشرفته در این منطقه. پس سوگلی خداوند را چه نیازی به تظاهر؟ چه نیازی به داوریِ دیگران؟ چه نیازی به حقوق بشر و قانون و سازمان ملل؟
گمانم نامش را ابوعمار و شاخۀ زیتون گذاشته بودم، درست یادم نیست، اما هنوز او را با شاخۀ پژمردۀ زیتون یادم هست، و در دست دیگرش اسلحهای كهنه و بی خشاب، با كوله باری به اندازۀ رنج ملتی خانه بدوش. این یاد داشت ( Palestine) که ضمیمه است از همان زمان است اما دیشب که ماه خاور میانه به رنگ خون در آمده بود یاد او و فلسطین را برایم تداعی کرد..
در مضامین کهنِ دیني، "ساعت" نه تنها براي مرگ يك فرد، بلكه براي فروپاشي يك نظامِ مسلطِ اعتقادی هم آمده است؛ با همهي خدايانش، با همهي متولّيانش، با همهي افتخاراتش و با همهي باورهايش
نميدانستم كه بايد نيمروزي از اواخر بهار يا اوايل تابستان بوده باشد. اما چون خودم با همان نيمروز و با همان فصل يگانه شده بودم آن هنگام را خوب حس ميكنم. حالا كه بيدار شدهام ميفهمم كه در آن هنگام بخشي از حواس روح جمعي بودم، يا بخشي از حواس طبيعت زنده بودم كه از خود طبيعت است. كه خودش يعني طبيعت را مستقيم و بي واسطه حس ميكند. نمي دانستم كه سه نفر هستيم اما باز هم انگار درستش همين است كه سه نفر بوده باشيم. يكيمان مثل نسيم بود، يكي هم مثل بوتههاي سبز دامن صحرا يا صخرههاي كوهستان. اما سومي پيدايش نبود. ما با هم حرف ميزديم. حرفهامان مثل وزيدن باد روي بوتهها، يا پيچيدن نسيم در لابلاي برگها بود.
هرچه فكر ميكنم يادم بيايد كه باهم چه ميگفتيم چيزي سر در نميآورم، ولي تازگيها ميفهمم كه گفتگوهامان مثل همان گفتگوي ميان نسيم و بوته يا باد و صخره بوده كه تا بهيكديگر برسند و هم را بيابند تازه شكلي از صوت و حرف پيداميكنند، مثل نفخه و ني. و هيچ كس نميتواند بفهمد كه آن حرف يا آن كلمه از نسيم هوا بوده يا از بوته و برگ؟ يا از درهم تنديدن هر دو.
حالا كه از خواب بيدار شدهام ميانديشم كه من آن بوته بودم؟ يا نسيمي كه بر او وزيدن گرفته بود؟ شايد نه اين و نه آن، بلكه همان آوايي بودم كه از درهم پيچيدن نسيم و بوته پديد آمد. اگر همو بوده باشم چه كوتاه ميشود عمرم اگر آوايي، حرفي و كلمهاي نباشم.
يك چيز ديگر هم بود كه هنوز هم خوب نميتوانم بفهمم. آن آوا، يا آن كلمه كه از وزيدن باد در لابلاي بوته و برگ پديد ميآمد براي كه بود ؟ يا ميتواني بگويي معنايش چه بود؟.
اين حديث شايد براي آن بود تا دريابم كه ما سفرمان را كه آغاز كرديم سه نفر بوديم كه يكيمان ناپديد بود. و ما دونفر يكي شديم تا آن گمشده را پيدا كنيم. اين بود كه بهجاي نسيم بودن و بوته ماندن حرف و كلمه شديم. سنگها، بوتهها و درختهاي ديگر هم با نسيمي كه از ناكجا آباد وزيدن گرفته بود درهم آميختند و همه باهم همان آوا را پديد آورديم و در سرتاسر زمين طنيناندازش كرديم تا شايد آن يك نفر ديگر پيدايش شود.
يادم نيست آن آوايي كه همه باهم فرياد ميكرديم چه شكل و شمايلي داشت. شايد هم بهجهت آنكه هنوز سومي را نديده بوديم، نميدانستيم كه آواهاي خودمان را به چه شكلي بايد در آوريم تا او بشنود. اين بود كه آواهايمان بيشتر به غوغاي طوفان ميمانست.
حالا كه بيدار شدهام ميبينم هنوز آن سومي پيدايش نيست. اما آموختهايم تا نامهايي برايش پيدا كنيم مثل آزادي، مثل عدالت، مثل صلح، و آواهاي خودمان را در قالب همان نامها شكل دهيم. پس باز هم بايد با هم حرف بزنيم، آواز بخوانيم، نامش را با تمامي نيرو فرياد كنيم تا شايد آن سومي كم كم پيدايش بشود.
از میان صخره و گرداب. از قصههای تکرار شونده در تاریخ، یکی هم موقعیت دشواری است که یک فرد، یک قوم، یا یک ملت، در میانهی دو خطر ویرانگر گرفتار میشود. تمثیل صخره و گرداب، قایقی را تصویر میکند که میخواهد از تنگنای میان صخره و گرداب عبور کند. بهگمان من، ملت ایران امروز در چنین وضعیتی گرفتار شده است. یک طرف صخرهی سخت استبداد داخلی است، طرف دیگر هجوم نظامیِ خارجی که ایران را به گرداب تباهی فرو میبرد. از این نگاه، پناه بردن به هرکدام از دو طرف ممکن است نتیجهاش ویرانی و تباهی بیشتر باشد. بهنظر میرسد که پس از این همه خسارت، هنوز گروهایی در ایران باز هم خواهان جنگ و پاسخ مثلا کوبنده به دشمن خارجی باشند، بازهم شعار مرگ بر این و مرگ بر آن سر دهند، باز هم هیزم کِش این جنگ خانمانسوز باشند. در برابر، گروهای دیگر که دشمن خارجی را موهبتی برای نجات میشمارند، بعید نیست که به گونهای دیگر جاده صاف کن استعمار و موجب ذلیل شدن ایرانیان در منطقه باشند. باز هم همان قصه تلخ گرفتار شدنِ ما میانِ صخره و گردآب است. عبور از این موقعیت دشوار، نه برای یک فرد یا یک قوم، بلکه برای یک ملت، نیاز به خردمندی دارد؛ خردمندی هنگامی طلوع میکند که تمنیّات و آرزوها و کینههای خود را لگام بزنیم و تحت کنترل قرار دهیم تا بتوانیم تحلیل نسبتا دقیق از شرایط مشخص امروزمان داشته باشیم. همچنین در جنگها معمولا تبلیغات دروغ و فریبنده از دو سوی میدان نبرد فراوان است و هرکسی آن نوع از تبلیغات را باور میکند که دوست دارد. گمان میکنم اگر خردمندی در جامعه توسعه پیدا کند، تبلیغات دروغ و فریب هم رنگ میبازد، آنگاه شاید خردمندانِ سیاستورز هم به میدان بیایند و کمک کنند برای عبور از میان این صخره و آن گرداب. ما امروز برای عبور از وضعیت دشوار، نیاز به خردمندی داریم، و نیاز به خردمندان. اول تیرماه 1404/ مشهد
درخت دشمنی، تنومند شده، درختی که سال های سال با شعارهای مرگ بر این و مرگ بر آن آبیاری شده، شاخ و بالش به سرتاسر این سرزمین گسترده . چه میوههای تلخ و زهرآگینی دارد این درخت!!!
برایم عجیب بود که چرا از نام بیتالعتیق در سورهی حج، تنها هنگامی یاد شده که زائر مناسک خود را بهاتمام رسانیده است. اما حالا که میبینم «عتيق» يعني آزاد شده یادم از هجرت هاجر میآید که از اسارت تا آزادی راه آمده است. همچنين «عتيق» يعني گرامي، بزرگوار، شريف، اصل و برگزيده و ناب. مرد يا زن آزاد شده از آن جهت گرامي و بزرگوار است كه شايستگي آزادي را داشته است...... ادامه در https://ali-tahmasbi.com/index.php/az-mtwn-dyny/haj-nesa
پاپ فرانسیس، رهبر دینیِ کاتولیکهای جهان، جهان را بدرود گفت و رفت. از معدود مردان خدا بود که دغدغهی صلح و آشتی میان ادیان و ملتها داشت، طبیعت و محیط زیست را محترم میشمرد و گاه سخن از دل محرومان و فرو دستان میگفت. یادش گرامی و راهش آموزهای برای دیگر مردان خدا باشد.
How can I read @tahmasbiali without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for على طهماسبى گنجور: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does على طهماسبى گنجور have?
على طهماسبى گنجور (@tahmasbiali) has 586 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does على طهماسبى گنجور know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.