آنقدر چشم به راهت ماندم که دیگر آمدنت شبیه رؤیا نیست.
هر شب، دلم را به فردایی سپردم
که شاید نام تو را با خود بیاورد؛
اما فرداها یکییکی آمدند و رفتند
و تو نیامدی…
و من میان این همه «شاید»،
آرامآرام از دوست داشتنت جا ماندم.
حالا دیگر انتظارت را نمیکشم.
نه از آن رو که دوستت ندارم؛ از آن رو که فهمیدهام بعضی عشقها قرار نیست به رسیدن ختم شوند، فقط میآیند تا انسان را با درد رفتن آشنا کنند.
اما این بار، اگر برگردی،
کسی پشت این پنجره منتظرت نیست؛
من رفتهام…
به جایی دور از تمام «شاید»هایی
که سالها مرا به تو بند کرده بودند
Post #5051
3
Forwarded from ᝰ𝑇𝑎𝑒𝐺𝑦𝑢 𝑅𝑒𝑔𝑖𝑜𝑛𝄒 (ᴡɪꜱᴛᴇʀɪᴀ)

