«هیچوقت سعی نکردم تو را به کسی معرفی کنم. نه در جمع، نه در گفتگوهایم. انگار میترسیدم اگر نامت را به زبان بیاورم، از حالتِ مقدس و بینقصش خارج شوی. پس در تمام سالها، تو را در پس پردههای کلامم مخفی کردم. تمام داستانهایم، تمام شعرهایم، همگی دربارهی تو بودند، اما بدون اینکه نامی از تو ببرند. میخواستم تو را برای خودم داشته باشم، یک راز شخصی که جهان از آن بیخبر بماند...»
« تفاوت ما در همین بود. من هم درباره تو چیزی به هیچکس نگفته بودم؛ اما آنها تو را بارها و بارها دیده بودند که در چشمانم زندگی میکردی.»