من تو را یکبار از دست ندادم؛
بارها و بارها، در چیزهایی که زمانی مرا به تو میرساندند، از دستت دادم.
گاهی با شنیدن آهنگی، بیاختیار به لبخندت فکر میکردم؛
گاهی از میان شلوغی خیابان، چهرهای شبیه تو مرا برای لحظهای متوقف میکرد،
و گمان میکردم هنوز چیزی از تو در من جا مانده است.
اما زمان، بیآنکه از من اجازه بخواهد، همهچیز را آرامآرام از خاطرم شست.
تا روزی رسید که همان آهنگ را شنیدم،
و عجیب بود؛
نه دلتنگ شدم، نه لبخندت را به یاد آوردم، نه حتی قلبم برای گذشتهای که داشتیم تکان خورد.
آنجا فهمیدم مدت هاست که قلبم موفق شده مهر تو را در گذشتهای که نابودش کردی دفن کند و با خاکستر آیندهای که به آتش کشیدی زندگی نو و شادی برایم برپا سازد؛ البته اگر که شادی فقط یک رویا نباشد
Post #5040
1
Forwarded from ᝰ𝑇𝑎𝑒𝐺𝑦𝑢 𝑅𝑒𝑔𝑖𝑜𝑛𝄒 (ᴡɪꜱᴛᴇʀɪᴀ)

