تو بهم میگی که من سعی میکنم از همه چیز معنایی بزرگ دربیارم، درحالیکه هیچچیز اونقدر عمیق نیست. من میگم که هست! من میگم توی دنیای به این بزرگی، با این همه کهکشان، سیاره و ستاره، ما الان اینجاییم! بین تمام انواع و شکلهای مختلف از موجوداتی که در دنیا وجود دارن، من و تو اینجاییم. همهی اینها باید معنایی داشته باشه، نه؟ روی زمین پا گذاشتیم، اینجا زندگی کردیم، خوب یا بد، و این اتفاقی نیست! چه چیزی بزرگتر از زندگی؟ چه چیزی بامعناتر از زنده بودن؟ فکر میکنی اگه اینطوری فکر کنم، یعنی خسته نمیشم؟ من هم خسته میشم. یه وقتهایی فکر میکنم که هیچکدوم از اینها اهمیتی ندارن. میگم که کاش انسان نبودم، کاش روی سیارهی دیگهای بودم، در یک زمان دیگه. اگه معنا رو ازم بگیری، دیگه چیزی برای من نمیمونه. چون نیاز دارم یه چیزی داشته باشم که بدونم قلبم میتونه برای اون به تپیدن ادامه بده. چیزی که بتونم محکم روی قلبم فشار بدم و بگم: «ببین! تو یه دلیل داری. هیچکدوم از اینها بیمعنی نیست. زندگی رو داری. اگه اینجایی حتما دلیلی داره! بمون.»
برای همین میگم اگه من و تو بین همهی این احتمالات کنار هم قرار گرفتیم، پس چرا دست همدیگه رو نگیریم؟ چرا سعی نکنیم همهچیز رو برای هم آسونتر کنیم؟ من راه رو برای تو صاف میکنم، و تو بهم یاد بده چطوری روی زمینی که کجه راه برم. بذار بهت بگم که چقدر همهچیز مهمه. چقدر شانس وجود داشتنمون کم بوده ولی با این وجود هستیم. میدونم که توی دنیا طوفانه. ولی وسط این طوفان، تنها دستی که دوست دارم بگیرمش، دست توعه.
Post #4047
12
Forwarded from ·Alaska, Alaska·