سومین افسانه مشهور امپراتوری که میخواست بر ترس غلبه کند یا
فرمانروایی که از پایان قدرتش میترسید
بیش از دو هزار سال پیش، فرمانروایی به نام چین شی هوانگ به قدرت رسید. او در سال ۲۲۱ پیش از میلاد، سرزمینهای رقیب را متحد کرد و نخستین امپراتور چین شد.
او ارتشی بزرگ داشت، قوانین را یکپارچه کرد و برای اداره سرزمین پهناورش تصمیمهای بزرگی گرفت.
اما در شمال، تهدیدهایی همچنان وجود داشتند. حملههای گروههای جنگجوی مرزی میتوانستند امنیت مناطق شمالی را به خطر بیندازند.
امپراتور میدانست که حتی یک ارتش بزرگ هم نمیتواند در همه نقاط مرز، همزمان حضور داشته باشد.
پس به فکر ساختن مانعی افتاد که حتی در نبود سربازان نیز عبور از مرز را دشوار کند.
او فرمان داد بخشهایی از دیوارهای قدیمی به یکدیگر متصل شوند و استحکامات جدیدی ساخته شوند.
دیواری که قرار بود ترس را پشت خود نگه دارد
در روایت داستانی ما، امپراتور هر روز گزارش ساخت دیوار را دریافت میکرد.
هر بار که خبر میرسید بخشی از دیوار تکمیل شده، او به نقشه بزرگ سرزمینش نگاه میکرد و با خود میگفت:
«اگر دیوار بلندتر شود، دشمن دورتر میماند. اگر دیوار طولانیتر شود، مردم در امنیت بیشتری زندگی خواهند کرد.»
اما با گذشت زمان، مسئله پیچیدهتر شد.
کوهها مسیر دیوار را دشوار میکردند. فاصلهها زیاد بود. ساختوساز به نیروی انسانی و منابع فراوان نیاز داشت. سربازان نیز باید در نقاط مختلف مستقر میشدند.
امپراتور میتوانست دیوارها را گسترش دهد، اما نمیتوانست همه خطرها را از جهان بیرون کند.
دیوار کمکم به نمادی از خواسته بزرگ او تبدیل میشود: ساختن نظمی که هیچ دشمنی نتواند بهسادگی آن را بر هم بزند.