در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی رو به رویم خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و می پرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی... گرچه می دانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم میگذرام توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست...؟
Post #20894
34