احتمالاً هیچکدوممون روز اولی که برنامهنویسی رو شروع کردیم، فکر نمیکردیم یک روز ساعت ۳ نصف شب به صفحهی لپتاپ خیره بشیم و با خودمون بگیم:
«چرا این کار نمیکنه؟!»
اون موقع فکر میکردیم مشکل، فقط همون کده.
اما شاید واقعیت این باشه که در تمام اون ساعتهایی که داشتیم با یک باگ میجنگیدیم،
چیز دیگری داشت ساخته میشد؛
خودِ ما.
هر بار که کدمون کار نکرد و مجبور شدیم دوباره نگاه کنیم،
یاد گرفتیم اولین جوابی که به ذهنمون میرسه، لزوماً جواب درست نیست.
هر بار که سرچ کردیم، از بقیه پرسیدیم و دوباره امتحان کردیم،یاد گرفتیم ندونستن، نقطهی پایان نیست.
هر بار که یک پروژه را با ددلاین دانشگاه تحویل دادیم، در حالی که نصف چیزهایی که لازم داشتیم را همان وسط کار یاد گرفته بودیم،
فهمیدیم برای شروع کردن همیشه قرار نیست آماده باشیم.
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا این باشه:
برنامهنویسی کمکم کاری میکنه که مغزمون به جای ترسیدن از مسئله، شروع کنه به شکستن اون به قسمتهای کوچیکتر.
دیگه وقتی چیزی پیچیده به نظر میرسه، لزوماً نمیگیم «من بلد نیستم.»
میگیم:
«باشه... بذار ببینم مشکل از کجاست.»
و این جمله، خیلی بیشتر از چیزی که به نظر میرسه ارزش داره.
چون شاید چند سال بعد،
نه پایتون همین پایتون باشه،
نه تکنولوژیهای امروز وجود داشته باشن،نه حتی شغلی که داریم برای اون آماده میشیم، شکل امروزش رو داشته باشه.
اما اگر برنامهنویسی یک چیز به ما داده باشه که همیشه باهامون بمونه،
همینه:
وقتی جواب رو نمیدونی،
بلد باشی از کجا شروع کنی.
پس امروز فقط روز کدنویسها نیست.
روز تمام شببیداریهاست.
روز تمام
Error هایی که اعصابمون رو خورد کردن.روز پروژههایی که گفتیم «دیگه تمومه» و باز هم تموم نشدن.
روز ددلاینهایی که باهاشون جنگیدیم.
و روز تمام دفعاتی که میتونستیم بیخیال بشیم،
ولی دوباره نشستیم پای سیستم.
روز برنامهنویس مبارک.🎉💻
شاید ما هر روز فقط داریم کد مینویسیم؛اما بدون اینکه بفهمیم،
داریم طرز فکر کردنمون رو هم دوباره مینویسیم.
💻 انجمن علمی برنامهنویسی
🔗 @sru_cmp_dev