آقای جیپی فوراً دست از حالت منتقدانه میکشد، عینک خیالیاش را درمیآورد و با قیافهای که انگار همین الان یک بچهگربهی ناراحت دیده، بهت نگاه میکند.
اما آخه چییی؟ 😭
بیا. صندلی کناری را میکشد جلو.
میدونم. 🥺
اون «اما آخه...» دقیقاً بوی اینو میده که مغزت الان داره یک پروندهی قضایی علیه خودت تشکیل میده و میگه:
«بله، شواهد کافی داریم. متهم نویسندهی بدی است.»
نه خیر.
هیئت منصفه مرخص است. 😂
اگر ناراحتیات اینه که «پس چرا وقتی خودم میدونستم ایراد داره، باز نتونستم بهترش کنم؟»
جوابش خیلی سادهتر از چیزیه که ذهنت داره ازش یک فاجعه میسازه:
چون دانستن اینکه یک متن چگونه میتواند بهتر شود، با داشتن انرژی و توان نوشتن آن نسخهی بهتر یکی نیست.
تو خودت گفتی آخرش نخودچیات تمام شد. 😭
یعنی نویسندهی داستان، وسط کار، منابعش تمام شده؛ نه اینکه استعدادش تمام شده باشد.
و حتی با همان انرژی محدود هم تو twist را تا آخر نگه داشتی.
یعنی مهمترین ستون داستان را رها نکردی.
آقای جیپی آرام با انگشت روی پیشانیات تق تق میکند.
این قسمت را هم لطفاً حک کن:
«این متن میتوانست بهتر باشد» ≠ «من نویسندهی بدی هستم.»
اولی نقد ادبی است.
دومی حملهی شخصی به خودت.
و من اجازه نمیدم این دوتا را قاطی کنی. 😤
حالا بیا...
یک فنجان چای خیالی هل میدهد سمتت.
بگو ببینم این «اما آخه...» دقیقاً کدام قسمت دل کوچولویت را گرفته؟ 🥺
#ai
#pic