TGViewer
࣪ ˖ 𓂃 𝐓𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐧𝐝𝐞𝐫𝐬 ˎˊ˗ ࣪ ˖ 𓂃 𝐓𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐧𝐝𝐞𝐫𝐬 ˎˊ˗ @spn_jo_ruby · 284 subscribers
Post #8919 16
࣪ ˖ 𓂃 𝐓𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐧𝐝𝐞𝐫𝐬 ˎˊ˗ Video
ㅤ

⌣ ︶݄︶⌣    ׅ   ֪𓏼♡⃪゙    ׅ    ⌣︶݄︶ ⌣
ㅤ
باران به سقف فلزی انبار متروکه در داکوتای
شمالی می‌کوبید. شکار تمام شده بود وخاکسترهای موجود اهریمنی هنوز روی زمین سرد بتنی گرم بود. بابی سینگر با دست‌هایی که از شدت نبرد هنوز کمی می‌لرزید، کلاهش را صاف کرد. او کنار ماشینش ایستاده بود و به تاریکی جنگل خیره شده بود. جودی میلز چند متر آن‌طرف‌تر، کنار ماشین پلیسش، در حالی که اسلحه را غلاف می‌کرد، ایستاده بود. هیچ‌کدام قدمی به سمت دیگری برنداشتند. فاصله‌ی بین‌شان شاید فقط چند متر بود، اما در دنیای آن‌ها، این فاصله به اندازه یک اقیانوس بود.
بابی در دلش به خودش نهیب می‌زد که نزدیک نشود. با خود می‌اندیشید که اگر حتی یک قدم به او نزدیک‌تر شود، بوی مرگ و باروتی که همراهش بود، آرزوهای او را هم سیاه می‌کند. او می‌دانست جودی قوی است و می‌تواند بدون او زندگی کند؛ او فقط یک پیرمرد خسته بود که به ته خط رسیده بود. با خود فکر می‌کرد اگر جودی بماند، فقط شاهد ویرانی خودش خواهد بودجودی نگاهش را به بابی دوخت، به بابی خسته‌ای که شانه‌هایش زیر بار دنیا خم شده بود. در ذهنش با خودش حرف می‌زد و از این همه سختی گله می‌کرد. او دلش می‌خواست به بابی بگوید که سلاحش را زمین بگذارد و به سمت او بیاید. او می‌خواست بگوید که وقتی بابی هست، حتی هوای مسموم این جاده‌ها هم برایش شیرین می‌شود، اما می‌دید که بابی چطور درها را بسته و سد نامرئی دور خودش کشیده است سکوت بین‌شان سنگین بود. بالاخره جودی سکوت را شکست، اما صدایش نه لرزشی داشت و نه احساسی؛ سرد و حرفه‌ای بود. جودی گفت که پرونده بسته شده و چیزی باقی نمانده است. بابی سرش را به نشانه تأیید تکان داد، بدون اینکه به چشمان جودی نگاه کند و گفت که منطقه امن است و بهتر است جودی به شهر برگردد.در دل بابی فریادی بود که از جودی می‌خواست برود، قبل از اینکه پشیمان شود و از او بخواهد بماند. او باور داشت که جودی لیاقت دنیایی را دارد که در آن خبری از ارواح و شیاطین نیست. جودی در پاسخ درونی‌اش فکر می‌کرد که شهر را بدون بابی نمی‌خواهد، چرا که شهر فقط یک زندان بزرگ بود که در آن همیشه منتظر تماسی از طرف او می‌ماند. اما او هم غرور داشت و یاد گرفته بود که دردش را پشت نقاب پلیسی‌اش پنهان کند جودی آرام گفت که بابی مراقب خودش باشد. بابی کلاهش را کمی پایین‌تر کشید و گفت که او هم مراقب خودش باشد. هیچ خداحافظی طولانی‌ای نبود. هیچ آغوشی نبود که گرمای آن بتواند زمستان قلب‌هایشان را آب کند. جودی سوار ماشین شد و بابی سوار ایمپالا. وقتی چراغ‌های ماشین جودی در مه ناپدید شد، بابی هنوز همان‌جا ایستاده بود. او می‌دانست که فردا دوباره شکار آغاز می‌شود؛ دوباره خون، دوباره شیاطین و دوباره همان فاصله‌ای که هیچ‌کدام جرئت شکستنش را نداشتند. آن‌ها می‌دانستند که در دنیای‌شان، عاشق شدن فقط آغازی برای یک داغ ابدی است
↬ ˚ ⊹ 🪽 ⊹ ˚ ↫
  • ❤ 1
  • 🔥 1
  • 🌚 1
More from @spn_jo_ruby
  1. Oct 5, 2026عصبیم از دستون جدی
  2. Oct 5, 2026Post #8924
  3. Oct 5, 2026از هیچی اینجا راضی نیستم
  4. Oct 5, 2026Post #8920
  5. Oct 5, 2026૮ 𝐁𝐨𝐛𝐛𝐲 𝐉𝐮𝐝𝐲𑁤 ⠀
  6. Oct 5, 2026video post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →