TGViewer
࣪ ˖ 𓂃 𝐓𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐧𝐝𝐞𝐫𝐬 ˎˊ˗ ࣪ ˖ 𓂃 𝐓𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐧𝐝𝐞𝐫𝐬 ˎˊ˗ @spn_jo_ruby · 285 subscribers
Post #4441 56
࣪ ˖ 𓂃 𝐓𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐧𝐝𝐞𝐫𝐬 ˎˊ˗ Video
جاده تاریک بود و نور چراغ‌های ایمپالا روی آسفالت خیس کشیده می‌شد. صدای یکنواخت موتور، سکوت شب را پر کرده بود. دین سرش را به شیشه تکیه داده بود و چشم‌هایش هر لحظه سنگین‌تر می‌شد.

سم نگاهی به او انداخت.

— دین، خوابت میاد؟

— نه.

چند ثانیه بعد سر دین پایین افتاد.

سم پوزخند زد.

— حتماً. اصلاً خوابت نمیاد.

دین چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد.

— فقط بیست دقیقه.

صندلی را عقب داد و چشم‌هایش را بست.

— بیدارم کن.

دین انقدر غرق خاب میشود
دیگه صدای سم نمی شنود

وقتی دین چشم باز کرد، فضای ماشین ناپدید شده بود.

خودش را در یک بار قدیمی دید؛ نور زرد چراغ‌ها روی میزهای چوبی افتاده بود و صدای موسیقی و خنده آدم‌ها در فضا می‌پیچید. بوی ویسکی و دود همه‌جا را پر کرده بود.

روبه‌رویش جو نشسته بود.

همان نگاه آشنا، همان لبخند همیشگی.

جو لیوانش را روی میز گذاشت.

— بالاخره اومدی؟

دین لبخند زد؛ انگار تمام این مدت منتظر همین لحظه بوده.

— آره... ظاهراً.

جو برایش نوشیدنی ریخت.

— هنوزم دیر می‌کنی.

— تو هنوزم غر می‌زنی.

چند لحظه هر دو خندیدند.

دین اما بعد از خنده، ساکت ماند و فقط به جو نگاه کرد.

— دلم برات تنگ شده بود.

لبخند جو آرام محو شد.

— می‌دونم.

دین انگشتش را دور لیوان چرخاند.

— هیچ‌وقت بهم نگفتی... اینکه برات مهم بودم.

جو نگاهش را پایین انداخت.

— تو هم هیچ‌وقت نگفتی.

— فکر می‌کردم خودت می‌دونی.

جو نگاهش را بالا آورد.

— می‌دونستم.

سکوت کوتاهی بینشان افتاد. دست‌هایشان روی میز نزدیک هم بود، اما هیچ‌کدام دست دیگری را لمس نکرد.

دین آرام پرسید:

— اگه می‌دونستی... چرا هیچ‌وقت چیزی نگفتی؟

جو لبخند غمگینی زد.

— چون بعضی چیزا وقتی گفته می‌شن، واقعی‌تر می‌شن.

صدای سم از دور شنیده شد.

— دین!

دین به سمت صدا برگشت و دوباره جو را نگاه کرد.

— باید برم؟

جو آرام سر تکان داد.

— آره.

— دوباره می‌بینمت؟

جو مکث کرد.

— نه.

لبخند دین از صورتش افتاد.

— چی؟

جو فقط نگاهش کرد.

— ولی تو همیشه منو با خودت می‌بری.

دین دستش را جلو برد.

تا صورتش لمس کند

— جو...

همان لحظه بار در نور سفید محو شد.

دین با نفس عمیقی از خواب پرید.

سم هنوز شانه‌اش را تکان می‌داد.

— دین! هی!

دین چند لحظه گیج به اطراف نگاه کرد. صدای موتور و جاده دوباره برگشته بود.

— چند دقیقه؟

— بیست دقیقه.

دین به صندلی خالی کنار خودش خیره شد.

سم پرسید:

— چی دیدی؟

دین نگاهش را به جاده دوخت.

— هیچی.

مکث کرد.

— فقط کسی که خیلی وقته ندیدمش.

ایمپالا در تاریکی دور شد.

دین سرش را به شیشه تکیه داد و خیلی آرام زمزمه کرد:

— منم می‌دونستم، جو.

و این بار دلش می‌خواست خواب هیچ‌وقت تمام نمی‌شد.
  • 💔 3
  • 🔥 1
  • 🍾 1
  • 😭 1
More from @spn_jo_ruby
  1. Oct 7, 2026خداروشکر بد نیستم فقط خستم
  2. Oct 7, 2026https://t.me/spn_jo_Ruby/8986 عالیم تو چطوری؟
  3. Oct 7, 2026300
  4. Oct 7, 2026Post #8987
  5. Oct 7, 2026سلامم احوال شما؟
  6. Oct 7, 2026نیشی سلامم
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →