هنوزم وقتی شبها دنیا ساکت میشه، اسمش مثل خوره میافته به جونت و نفست رو بند میاره... میدونم دین، خوب میدونم چه دردی داره وقتی جای خالی یه آدم، شبیه یه تکه یخ ابدی بشینه وسط سینهت؛ سرمایی که حتی اگه تمام دنیا رو به آتیش بکشی، با حضور هیچکس دیگهای گرم نمیشه.
دیر جنبیدی مرد... خیلی دیر. نگفتی اون کلمات لعنتی رو، جا زدی، تعلل کردی... و این دنیای کثیف پر از گرگها و سگهای گشنهی جهنم بود؛ همون درندههای بیرحمی که جلوی چشمهای مات و بیپناهت، تن ظریفش رو به دندون کشیدن، خونش رو ریختن و تکهای از روحت رو تا ابد با خودشون به قعر تاریکی بردن... و حالا سهم تو از اون همه زیبایی، فقط تصاویری مبهم و خیال دختریه که بوی باروت و رفتن میداد.
اما دین... به این بغض خفهکننده قسم، روزی که این تن پارهپاره و خسته رو از دنیای زندهها بیرون بکشی و پات به اون بهشت لعنتی باز بشه... درست همون لحظه که فکر میکنی همهچیز تموم شده، میبینی یه نفر با همون لبخند قشنگ و مغرورش، توی همون بار بینراهی چوبی، با یه تفنگ شکاری پشت سرت ایستاده... چشمهاش برق میزنه و منتظرته؛ درست مثل همون روز اولی که دیدیش، همونقدر زنده، همونقدر دستنیافتنی، انگار هیچ سگی تنش رو ندریده... فقط منتظر صدای قدمهای توئه تا دوباره بهت بگه:"هی دین... بالاخره اومدی؟!"
Post #3199
85
࣪ ˖ 𓂃 𝐓𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐧𝐝𝐞𝐫𝐬 ˎˊ˗ Video
- 💔 3
- ❤ 1
- 💋 1
- 🦄 1