دو محله در کنار هم، یکی برای انسان های زنده و دیگری برای مرده ها.
روستایی کوچیک، در کنار قبرستانی بزرگ. قبرستانی که صرفا محل دفن اجساد نبود، بلکه محلی ها اون رو محل زندگی ارواح صدا میزدن.این پست رو فور کنید تا شما رو در داستان قرار بدم.
هر سال، سه روز قبل از عید، جشنی برپا می شد که در اون درِ ورودی قبرستان باز شده و اجازه ی ورود ارواح به روستای زنده ها داده می شد. جشنی که با روشن شدن فانوس ها آغاز و باز شدن دروازه توسط دروازه بان، موجب دیدار دوباره ی مردم با عزیزانی که در گذشته از دست داده بودن می شد.
اما یک شب، اتفاق عجیبی افتاد.
درست زمانی که ارواح میخواستن به دنیایشان برگردن، با جای خالی دروازه مواجه شدن. فانوس ها روی زمین افتاده بودن و دروازه بان کشته شده بود. در ناپدید شده و این یعنی ارواح نیز به زودی ناپدید می شدن. این بار بدون بازگشت...
چه کسی این کار رو کرده بود؟ چه کسی میخواست ارتباط میان دو دنیا قطع بشه و چرا این کارو کرده بود؟
ممکنه فردی عادی در میان مردم باشین...و یا یکی از کاراکتر های اصلی داستان.
