وقتی بچه بودم، خالهی بزرگم تو مدت کوتاهی ۴ تا پسر، یه دختر و شوهرش رو از دست داد.
یه پنجشنبه شب با داییم رفتیم خونهش. روستا بود، همهچیز ساکت و سنگین.
خالهم بدون اینکه چیزی بگه، براش یه استکان چای آورد، یه دونه خرما گذاشت کنارش… و یه نخ سیگار.
داییم اصلاً سیگاری نبود.
چای رو آروم خورد.
سیگار رو روشن کرد.
و ما سه نفر… فقط نشستیم.
نه سلامِ اضافهای.
نه احوالپرسی.
نه خاطرهای.
نه حتی یه «چطوری؟»
هیچی.
اون موقع بچه بودم، نمیفهمیدم این صحنه یعنی چی.
فکر میکردم چرا هیچکس حرف نمیزنه؟ چرا اینقدر همه چیز سنگینه؟
بزرگتر که شدم فهمیدم…
اون سیگار برای کسی که سیگار نمیکشه، یعنی چی.
یعنی:
دردی هست که از گلوت بالا نمیاد.
حرفی هست که اگر گفته بشه، آدم میشکنه.
غم وقتی خیلی بزرگه، تبدیل میشه به سکوت.
تو فرهنگ کُردهای اون منطقه، این یه جور رسمِ نانوشتهست.
وقتی درد از کلمه رد میشه، کنار چای یه نخ سیگار روشن میشه…
و هیچکس چیزی نمیگه.
چون همه میدونن حرفی وجود نداره که کمش کنه.
امشب منم…
یه استکان چای
یه دونه خرما
و یه نخ سیگار
نه چون سیگاریام…
نه چون حوصله دارم…
فقط چون بعضی شبها، آدم باید بشینه کنار دردش♥️
#چهل_روز
#درد_مشترک
#محمد_همتی
Post #15484
3.69K
- ❤ 117
- 😢 27
- 👍 4
- 👏 2