یادم میاد آبان یا آذر ۱۴۰۱ غروب بود .
وقتی که دیگه کم کم از هیاهوی روزمرگی دور شدم رفتم تو حیاط پشتی خوابگاه نور چراغ های خیابون و اتاقهای خوابگاه فضاش رو روشن میکرد. قدم میزدم و به یک چیز فکر میکردم و اونم این بود که من این دوره از زندگیم حس یه جوجه رو داره که اینور اونور سرگردونه؛ حس کسی رو دارم که از نو متولد شدم و از طرفی حس سردرگمی و خب چجور بگم حس اینکه انگار اومدم که چیزهای جدید تجربه کنم و رشد کنم و با اتفاقات مهم زندگی روبرو بشم اما بیتجربه هم هستم و نگران ...
چند سالی گذشت از اون شبها اما هنوز اون حرفها و اون افکار رو با خودم مرور میکنم؛ الان چی ؟ الان چه حسی داری ؟ و خب من قبلا با قاطعیت جواب میدادم و میگفتم دیگه یه جوجه نیستم من یه پرنده جوان هستم که دیگه میتونه شوق پرواز داشته باشه به هر کجا که میخواد پر بکشه و همون لحظه بود که غمی میومد و سینه من رو میشکافت و بهم حالی میشد که نه هنوز زوده تو هنوز هم یه جوجه آسیب پذیر هستی.انقدر تغییرات زندگیم ناگهانی هست و باید خودم از خود قبلیم سریع دل بکنم دیگه از جواب این سوال عاجز هستم .
آیا هنوز هم خودت رو یه جوجه میبینی ؟ یا انقدر گذشته که بتونی در جای درستش بگی من یه پرنده جوان هستم و به شوق پرواز دارم زندگی رو ادامه میدم ؟دیگه نمیدونم .
شاید اصلا نخوام هیچوقت به این سوال جواب بدم شاید دیگه همیشه خودمو همون جوجه کوچیک بدونم کسی که فقط یاد میگیره و تجربه میکنه
و دووم میاره ...
/ یادداشت ۲۶ مرداد
Post #670
381
- ❤ 14