Post #102973
31
Harf Chat «قربونِ این صدات برم... همینجوری ناله کن...»(_یاد اون میمه افتادم+...+به روت نیار) شیرزاد ناله کرد. واقعاً ناله کرد. منصور انگشتِ دوم را اضافه کرد؛ آرام، چرخان، با وازلینِ زیاد. وقتی خم کرد و به نقطهای رسید، شیرزاد ناگهان بدنش را قوس داد و یک نالهیِ بلند…
why is this version of mansoor so embarrassingly in character?!