TGViewer
Marvelous' PM Marvelous' PM @smuts_pms · 242 subscribers
Post #102956 24

Forwarded from Harf Chat

‌
«قربونِ این صدات برم... همین‌جوری ناله کن...»(_یاد اون میمه افتادم+...+به روت نیار)
شیرزاد ناله کرد. واقعاً ناله کرد. منصور انگشتِ دوم را اضافه کرد؛ آرام، چرخان، با وازلینِ زیاد. وقتی خم کرد و به نقطه‌ای رسید، شیرزاد ناگهان بدنش را قوس داد و یک ناله‌یِ بلند و خجالت‌آور از گلویش بیرون آمد؛ ناله‌ای که خودش هم انتظارش را نداشت.

چشم‌هایش از تعجب باز شد.
«این... این چی بود...؟ من...»

منصور لبخندِ کوچکی زد؛ لبخندی که در چهره‌یِ معمولاً آرام و کمی خجالتی‌اش کمیاب بود. انگشتانش را دوباره رویِ همان نقطه فشار داد و چرخاند. شیرزاد دوباره همان ناله‌یِ خجالت‌آور را کشید و این‌بار دست‌هایش را رها کرد و تویِ ملحفه چنگ زد.

«قربونِ این ناله‌ت برم سرهنگ... باز هم...»

منصور سه انگشت کرد. همزمان سینه‌یِ شیرزاد را مکید و با دستِ آزاد آلتِ سختِ او را گرفت و آرام کشید. شیرزاد دیگر کنترلِ صداهایش را از دست داده بود. هر تعریفِ منصور، هر «قربونت برم»، هر فشار رویِ آن نقطه، ناله‌یِ تازه‌ای از او بیرون می‌کشید.

وقتی حس کرد به اندازه‌یِ کافی باز و خیس شده، انگشتانش را بیرون کشید. خودش را با وازلینِ بیشتر پوشاند، نوک را رویِ ورودی گذاشت و نگاه کرد تویِ چشم‌هایِ تیره‌ی شیرزاد.

«نگاهم کن.»

شیرزاد به منصور نگاه کرد. منصور آرام، سانتی‌متر به سانتی‌متر داخل رفت. تا نیمه که رسید صبر کرد. پیشانی‌اش را به پیشانیِ شیرزاد چسباند. بعد کامل فرو رفت.

شیرزاد یک ناله‌یِ طولانی و لرزان کشید. ناخن‌هایش تویِ بازوهایِ منصور فرو رفت. منصور حرکت را شروع کرد؛ کند، عمیق، با هر فرو رفتن بوسه‌ای رویِ گردن یا سینه یا لب شیرزاد می‌گذاشت. مدام زمزمه می‌کرد:

«قربونِ این گرمی‌ت... قربونِ این تنگی‌ت(_چرا ایننن+چرا اینو ...) قربونِ این‌که مالِ منی...»

هر جمله‌یِ محبت‌آمیز مثلِ ضربه بود. شیرزاد کمرش را بالا می‌آورد و ناله‌هایش بلندتر می‌شد. وقتی منصور زاویه را عوض کرد و دقیقاً رویِ آن نقطه‌یِ حساس ضربه‌هایِ کوتاه و محکم زد، شیرزاد دیگر نتوانست جلویش را بگیرد. یک ناله‌یِ کاملاً خجالت‌آور و بلند کشید، صورتش را با دست پوشاند و بدنش لرزید.

«منصور... اونجا... دوباره...»

منصور اطاعت کرد. همان نقطه را هدف گرفت. سرعت را کمی بیشتر کرد. دستش را دورِ آلتِ شیرزاد حلقه کرد و با همان ریتم کشید. اتاق پر از صدایِ برخورد پوست و ناله‌هایِ غیرِقابلِ کنترلِ شیرزاد و زمزمه‌هایِ «قربونت برم» منصور بود.

ارگاسمِ شیرزاد ناگهانی و شدید آمد. بدنش قوس برداشت، داخلش دورِ منصور سفت شد و با یک فریادِ خفه بینِ بدن‌هایشان خالی شد. منصور چند ضربه‌ی عمیقِ دیگر زد و خودش هم با یک ناله‌یِ لرزان داخلِ او خالی شد.

بعد از آن، منصور بیرون نکشید. همان‌طور رویِ شیرزاد ماند، سنگینیِ بدنش را حفظ کرد و صورتِ خیس از عرق‌اش را تویِ گردنِ او پنهان کرد. لب‌هایش را رویِ جایِ گازهایی که خودش گذاشته بود گذاشت و آرام بوسید.

«قربونِ این گردنت برم... قربونِ این‌ صورتت برم...»

شیرزاد هنوز نفس‌نفس می‌زد. دست‌هایش دورِ کمرِ منصور حلقه شده بود و محکم فشار می‌داد. بعد از مدتی با صدایِ گرفته و کمی خنده در گلو گفت:

«تو... تو از دیشب... خطر...ناک‌تر... شدی... دکتر.»

منصور سرش را کمی بالا آورد. چشم‌هایِ آبی‌اش هنوز مهربان و کمی شیطنت‌آمیز بود.
«قربونت برم سرهنگ. هنوز کلی چیزِ دیگه مونده که بهت نشون بدم دلبند دلستانم »

شیرزاد خنده ای کرد و گفت:
«دلبند دلستانم؟... مگه الان قاجاره»
شیرزاد چشم‌هایش را بست و پیشانی‌اش را به شانه‌یِ منصور چسباند. برایِ اولین بار بعد از سال‌ها، احساس می‌کرد کسی واقعاً او را در دست گرفته؛ نه با زور، با محبتی که نمی‌توانست در مقابلش مقاومت کند.

بیرون آفتاب بالاتر آمده بود و منصور فقط به حرف شیرزاد خندید، اما شیرزاد نمی‌دانست که مرد روبه رویش واقعا در دوران قجر زندگی کرده است.
  • ❤‍🔥 8
More from @smuts_pms
  1. Oct 13, 2026imoji matters🙇🏻
  2. Oct 13, 2026https://t.me/Smuts_PMs/102979 می‌دونم 🤍☁️یادم رفت🤣 چون پاپیون گذاشتم حواسم نبود
  3. Oct 13, 2026‌ https://t.me/Smuts_PMs/102977 ماچ💋 🤍☁️
  4. Oct 13, 2026‌ https://t.me/Smuts_PMs/102959 نظر لطف شماست🤍☁️
  5. Oct 13, 2026خب یک جور تعریف بود👀✨
  6. Oct 13, 2026https://t.me/Smuts_PMs/102973 خب باید باشه دیگه🎀
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →