TGViewer
Marvelous' PM Marvelous' PM @smuts_pms · 242 subscribers
Post #102955 32

Forwarded from Harf Chat

‌
پارت ۱۳ (نسخه‌ی دوم)

نورِ کم‌رنگِ صبح از لایِ پرده‌هایِ ضخیم به داخل می‌تابید و خطوطِ طلایی رویِ ملحفه‌یِ به‌هم‌ریخته و بدن‌هایِ برهنه می‌انداخت. هوا هنوز بویِ شبِ قبل را می‌داد؛ عرق، وازلین، پوستِ گرم. منصور اول فقط گرما را حس کرد. بازویی قوی از پشت دورِ کمرش حلقه شده بود و او را بیشتر به داخلِ بغل می‌کشید. نفسِ گرم کسی رویِ گردنش می‌نشست و لب‌هایی که جایِ گازهایِ دیشب را پیدا کرده و آرام می‌بوسیدند.

چشم‌هایش از ترس باز شد، فورا برگشت.

صورتِ شیرزاد درست روبه‌رویش بود. موهایِ سیاهِ به‌هم‌ریخته، چشم‌هایِ تیره که هنوز کمی خواب‌آلود اما بیدار بودند، و آن پوزخندِ کمرنگ که گوشه‌یِ لبش را بالا برده بود. منصور یک‌باره همه‌چیز را به یاد آورد. شرم مثلِ موجِ داغ از سینه‌اش بالا آمد و تمامِ بدنش را گرفت. خواست عقب بکشد اما بازویِ شیرزاد محکم‌تر شد.

«صبح بخیر دکتر.»
صدایِ شیرزاد گرفته و خش‌دار از خواب بود.
«از جات تکون نخور. هنوز زوده.»

منصور سرش را پایین انداخت. موهایِ مشکی رویِ پیشانی ریخته بود.
«من... نمی‌دونم چی بگم. دیشب...»

شیرزاد انگشتِ شستش را زیرِ چانه‌یِ او گذاشت و صورتش را بالا آورد. نگاهش این‌بار نرم بود.

«مهم اینه که عاشقِ همیم.»
جمله را ساده و قطعی گفت.
«بقیه‌ش مهم نیست. شرم نکن. من پشیمون نیستم.»

منصور سرخ شد. رنگِ قرمز از گونه‌ها تا گردن و بالایِ سینه پایین آمد. چند ثانیه فقط نگاه کرد. بعد آرام دستش را رویِ سینه‌یِ برهنه‌یِ شیرزاد گذاشت؛ جایی که جایِ زخمِ گلوله هنوز کمی صورتی بود. انگشتانش رویِ پوستِ گرم کشید.

یخِ داخلش شروع کرد به آب شدن.

منصور ناگهان بدنش را جلو کشید، یک پایش را از رویِ پایِ شیرزاد رد کرد و رویِ او خیمه زد. حالا او بالا بود. زانوها دو طرفِ کمرِ شیرزاد، دست‌ها رویِ سینه‌یِ پهن، موهایِ مشکی از دو طرفِ صورت ریخته. شیرزاد کمی جا خورد اما لبخندش محو نشد؛ فقط ابرویش را بالا انداخت.

منصور خم شد و کنترلِ بوسه را کامل به دست گرفت. اول آرام، فقط لب رویِ لب. بعد عمیق‌تر. زبانش را خودش داخل فرستاد و ریتم را تعیین کرد. گاهی جدا می‌شد، نفس می‌کشید، دوباره می‌چسبید. شیرزاد دست‌هایش را رویِ کمرِ منصور گذاشت اما این‌بار اجازه داد او پیش برود.

منصور صورتش را پایین آورد و رفت سراغِ گردنِ شیرزاد. آنجا را گاز گرفت؛ محکم، جاگیر. جایِ قرمزی گذاشت، بعد مکید تا علامتِ واضح بماند. همزمان زیرِ لب زمزمه کرد:

«قربونِ این گردن‌ت برم... قربونِ این بویِ تنت...»

شیرزاد نفسش را با صدا بیرون داد. ناله‌یِ کوتاهی از گلویش آمد. منصور پایین‌تر آمد؛ به ترقوه، به بالایِ سینه. نوکِ سینه‌یِ چپ را بینِ لب‌ها گرفت و مکید. اول ملایم، بعد با فشار و کمی دندان. زبان چرخاند، مکید، رها کرد، دوباره مکید.

«قربونِ این سینه‌ت که از قلبت محافظت می‌کنه...»

شیرزاد کمرش را از رویِ تخت کمی بلند کرد و یک ناله‌یِ واضح‌تر کشید. هر تعریفِ منصور مثلِ جرقه بود. منصور رفت سراغِ سینه‌یِ راست و همان کار را تکرار کرد؛ حتی طولانی‌تر. آبِ دهانش رویِ پوست می‌درخشید.

بعد بوسه‌ها را آورد پایین‌تر. رویِ شکم، دورِ ناف، خطِ موها. هر بوسه را طول می‌داد و مدام زمزمه می‌کرد:

«قربونِ این شکم‌ ۶ تیکه ات برم... قربونِ این خطوط...»

شیرزاد داشت نفس‌نفس می‌زد. دست‌هایش تویِ موهایِ منصور فرو رفته بود اما فشاری برایِ متوقف کردن نمی‌آورد. منصور دستش را دراز کرد و کشویِ کنارِ تخت را باز کرد. قوطیِ وازلین را برداشت. درش را باز کرد و انگشتانش را داخل برد.

شیرزاد که فهمید قصدش چیست، ناگهان کمرش را چرخاند و سعی کرد منصور را هل بدهد و جایشان را عوض کند. اما منصور آماده بود. زانوهایش را محکم‌تر دو طرفِ کمرِ شیرزاد فشار داد، مچِ دست‌هایِ او را گرفت و بالایِ سرش رویِ بالش میخکوب کرد. وزنِ بدنش را کامل رویِ سینه‌یِ شیرزاد انداخت.

«نه. الان نوبتِ منه.»
صدایش گرفته اما مصمم بود.
«تو دیشب انجام دادی. الان من.»

شیرزاد تقلا کرد. عضلاتِ بازوهایش سفت شد اما منصور با تمامِ نیرو نگه داشت. برایِ یک لحظه قدرتِ نظامیِ شیرزاد غالب به نظر می‌رسید، اما منصور زانو را بالاتر آورد و دقیقاً رویِ نقطه‌ای (آره روی اون) فشار آورد که باعث شد شیرزاد یک لحظه نفسش قطع شود. از آن فرصت استفاده کرد و انگشتِ خیس‌شده از وازلین را آرام رویِ ورودیِ شیرزاد کشید.

شیرزاد چشم‌هایش را گشاد کرد.
«منصور...»

«آروم باش.»
منصور خم شد و همزمان که نوکِ انگشت را داخل می‌برد، لب‌هایش را رویِ لب‌هایِ شیرزاد گذاشت و بوسه‌یِ عمیق و کنترل‌شده‌ای داد. زبانش با همان ریتمِ انگشت حرکت می‌کرد. وقتی یک انگشت کامل داخل بود، زمزمه کرد:
  • ❤‍🔥 10
More from @smuts_pms
  1. Oct 13, 2026https://t.me/Smuts_PMs/102988 قربونت برم مرسیی❤️❤️ خسته هم نباشی خیلی کارت درسته😘😂 قطعا…
  2. Oct 13, 2026‌ https://t.me/Smuts_PMs/102984 خیلی ممنونم از انرژی ای که بهم دادی🤍☁️ ایشالا که بتونی پا…
  3. Oct 13, 2026منم از این انگیزه‌ها میخوام
  4. Oct 13, 2026Post #102985
  5. Oct 13, 2026نویسنده ناشناس عاشقتمممممم من چون این چند وقت درگیر دفاع پروژه بودم (و هنوزم هستم😭) وقت ن…
  6. Oct 13, 2026imoji matters🙇🏻
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →